Page 142 - Afie-dar-mosht
P. 142
140افعی در مشت
دیگران باشد .درچنین حالی بمحض آنکه مرگ رشته زندگی فردی را در معیت ایشان
گسست .آنها بفکر کاری میافتند که مدتها قبل راه و رسم آنرا بلد بوده اند ،یعنی زندگی
عادی.
اما باز هم فولکوش نمرد و صحیح روز بعد توانست از جای برخیزد .قیافه اش تقریبا
شبیه ذهنش شده بود .اما چانه اش بوضع خوفناکی که اصولا سابقه نداشت میلرزید.
دهانش که از روز گذشته نیم باز مانده بود دیگر بازنمی شد .اولین کسی که مورد خشم و
غضب او قرار گرفت آبه بود .درست نمی دانم که در کتابخانه چه اتفاقی افتاد ولی آبه در
حالیکه چشم هایش قرمز شده بود حیران و سرگردان بنزد ما آمد و چشم های قرمزش
توجه مرا جلب کرد .راستی بچه علتی ممکن بود این مرد گریه کند؟ از برادرم پرسیدم:
-بعقیده من فولکوش بهتر از او توانسته است خودش را نگهدارد.
برادرم جواب داد.
-آری گمان نمی کنم مادرمان کسی باشد که دست و پایشرا گم کند .دیشب وقتی
میخواست بخودش سوزن بزند ابدا دستش نلرزید.
بوگندو که ظاهرا گناه قابل بخشایشی داشت گفت:
-بلی درست مثل عقربهایی که می خواهند بمیرند قوی و سنگدل بود.
واقعا او استقامتی عالی داشت ولی ما نباید ازین استقامت تمجید کنیم زیرا معلوم
نیست که کار خطرناک تمجید ازو بکجا میکشد .خوشبختانه گویا مادام رزو دچار عارضه
بزرگی شده بود زیرا ظریف هم بکتابخانه رفت با حالتی مغموم از آن بیرون آمد و جناتش
نشان میداد که در کتابخانه بزبان فنلاندی با او مشاجره شدیدی کرده است زیرا در
کلاس بملاقات من آمد و با اشارات و علائم مختلف گفت که «خانم» و با استمداد از
چند حرکت انگشت دیگر ادامه داد که« ،شما را میخواهند» بعد ده دوازده بار دست و
انگشتش را حرکت داد عاقبت یکی از شستهایش را بسینه برد که موجب آن فهمیدم
میگوید« .ولی من از حرف های او خنده ام گرفت» و بالاخره دستهایش را مثل موقعی که

