Page 140 - Afie-dar-mosht
P. 140

‫‪ 138‬افعی در مشت‬

‫کنتس دوسوله دو یا مادام کروزاک‪ ،‬دویدن دنبال فلان شوفور‪ ،‬نگهداشتن بالا پوش‬
‫عمو بزرگ‪ ،‬که عضو فرهنگستان بود و فقط مدت کمی در جلسه حضور یافت‪ ،‬اینها بود‬
‫تفریحات ما طی این ساعت‪ .‬فردی و بوگندو که بترتیب بلندتر و کوتاهتر از من بودند‪،‬‬
‫وقتی لباس مشترک را پوشیدند خیلی بیریخت جلوه کردند ولی من که در حد فاصل‬
‫بین آندو قرار داشتم‪ ،‬بسیار زیبا شدم و مادام رزو که متوجه این امر شده بود وقتی از کنار‬

                                              ‫من رد میشد زیر گوشم گفت‪:‬‬
                                              ‫‪ -‬بند شلوارت را بالا بکش؛‬
‫من چنین کاری را نکردم و وقتی وارد دالان خلوت شدم او فرصت را غنیمت شمرده‬
‫سقلمه ای بمن زد‪ .‬از قضا (افسوس!) پدرم در آن نزدیکی داشت با آقای لادور تاجر‬
‫پوستخرگوشمحلکه یکیازمالکینبزرگکرائونهبشمارمیآمدمذاکرهمیکردووقتی‬
                              ‫مرا دید از سادگی و حماقت من خندان شده گفت‪:‬‬
‫‪ -‬مگر نمی بینی که شلوارت شبیه آلوردئون شده است‪ ،‬بالایش بکش؛من اطاعت‬
‫کردم‪ .‬اما فولکوش بزودی بازگشت و من از دور دیدمش که بازو ببازوی آقای کروزاک‬
‫داده‪ ،‬مانند معمول راست راست راه میرفت‪ .‬او بمحض آنکه چشمش بشلوار من افتاد‬
‫کمی قرمز شد و چون لحظه ای قبل بشقابی محتوی چندنان شیرینی بمن داده بودند‪،‬‬
                                         ‫مجددا از فرصت استفاده کرده گفت‪:‬‬

                                                ‫‪ -‬پرخوری نکن پسرجان!‬
‫من فقط یک نان شیرینی ها را خورده بودم و با خوشرویی بقیه را بمهمانان تعارف‬
‫میکردم‪ .‬ولی آقای کروزاک که برادرزاده کاردینال روحانی بزرگ فرانسه بود ناگهان جلسه‬
‫را قطع کردهشخصابشقاب را از دستم گرفتوبا آن ریشوپشمش مرابکناری کشید‪.‬و‬
‫خطا به مفصلی درباره مضراب پرخوری برایم ایراد نمود‪ .‬این خطا به بیش از هر چیز بدرد‬
‫اطفال شرور میخورد زیرا کلمه «زشت» بارها در آن تکرار میشد و ازینرو فوق العاده از ظاهر‬
‫آن بدم آمد‪ .‬من بقدری جوان بودم که هنوز نمیتوانستم اهانت چنین خطا به اینرا تحمل‬
   135   136   137   138   139   140   141   142   143   144   145