Page 143 - Afie-dar-mosht
P. 143

‫هروه بازن ‪141‬‬

‫انسان کف میزد بهم کوبید و با این ترتیب بمن گفت که‪« ،‬زود باشید به نزد او بروید‪».‬‬
‫من داخل‪ ،‬کتابخانه شدم‪ .‬خانم مادرما‪ ،‬درطول یک صندلی عظیم قرار داشت یعنی‬
‫آنجا نشسته بود و پاهایش را روی هم انداخته تنش را راست نگهداشته بود وقتی داخل‬

                                                              ‫شدم گفت‪:‬‬
                  ‫‪ -‬تو دیشب جرات کردی که پا توی کفش من کنی؟ هان؟‬
‫جوابی ندادم خندید مطمنئا خندید زیرا ده دوازده نوع خنده مخصوص بخود داشت‬

                    ‫و خنده اخیر‪ ،‬تمام صورت او را مثل شیره شاه بلوط در برگرفت‪،‬‬
‫‪ -‬خوب عیسی ندارد ولی اصولا تو باید بدانی که وقتی من امری بتو میدهم پدرت حق‬
‫ندارد آنرا نقض کند‪ .‬من برای این تو رابنزد خودم نخواستم بلکه غرضم آن بود که بدانم‬
‫این آموزگارتان راجع به من چه مطالبی به شما گفته زیرا از قرار ی که شنیده ام جرات پیدا‬

                          ‫کرده است که مطالب ناپسندی درباره من بشما بگوید!‬
                                  ‫پلک چشم من بهم خورد خانم مادر گفت‪:‬‬

‫‪ -‬بلی میدانم که او اخیرا جسارتش زیاده شده است‪ .‬مادر بزرگ تو و آن معلمه قبلی ‪،‬‬
                          ‫مادموازل لیون پیشقدمان این فکرهای عجیب شده اند‪.‬‬
                                                               ‫گفتم‪:‬‬

‫‪-‬مادرجاناینحرفهادرستنیستزیرامادربزرگماهرگزراجعبشماسخنینمیگفت‬
‫و مادموازل لیون هم همیشه بما دستور میداد بجان شما دعا کنیم و ماشب و روز مشغول‬
‫این کار بودیم‪ .‬مادام رزو جرات نکرد که بگوید که‪« ،‬چکار خوبی» ولی گویا در خاموشی‬

          ‫محض مطالبی بیادش آمد زیرا دسته صندلی را مدتی نوازش کرده پرسید‪:‬‬
                                             ‫‪ -‬پس این طلبه چه میگفت‪:‬‬

‫آه پس مسئله بر سر خیانت بیچاره طلبه نبود‪ ،‬بلکه بوگندو باز دسته گلی بآب داده‬
‫بود وانگهی این مسئله اهمیتی نداشت زیرا بیچاره آبه هرگز پنهانی فکری نمیکرد اما چون‬
‫همه حسابها برویهم ریخته شد نتیجه این گردید که این طلبه فضول باید از لابل آنژری‬
   138   139   140   141   142   143   144   145   146   147   148