Page 144 - Afie-dar-mosht
P. 144

‫‪ 142‬افعی در مشت‬

‫اخراج شود‪ .‬معهذا بآرامی گفتم؛‪ -‬مادرجان‪ ،‬شما برای اطلاع از حقیقت قضیه‪ ،‬میتوانید‬
                                               ‫جریان را از بوگندو سوال کنید‪.‬‬

‫ناگهان کشیده ای که منتظرش بودم‪ ،‬کشیده ای که هرگز گریزی از آن نداشتم‬
‫بشدت بگوشم صدا کرد‪ .‬چطور؟ تازه دوازده ساله بودم و هنوز نمیدانستم که واقعا چگونه‬
‫باید ترسید ازینرو قدمی بعقب برداشتم و مثل بی بته که در جا خالی کردن تخصصی‬
‫داشتصورتم را نپوشاندم این حرکت من گویا در نظر فولکوش ناپسنده نیامد زیرا مثل افسر‬
‫کار آزموده ای که دارای سربازانی شجاع است‪ .‬نوعی اضطراب و تمجید در قیافه اش‬

                                           ‫پدیدار شد و بالحن مرتعشی گفت‪:‬‬
‫‪-‬پسرجان‪،‬توهنوزبقدرکافی قوینیستیولیبایداعترافکنمکهآثاریازشجاعت‬
‫در تو هست‪ .‬من میدانم که تو از من متنفری ولی خواستم یک چیز را بتو بگویم‪ ،‬از میان‬
‫سه پسرم‪ ،‬هیچ کدام باندازه تو بمن شباهت ندارند یالا «زود باش دررو» اشتباه نکنید‪ ،‬تازه‬

                                  ‫فهمیده بودم که تیری به قلبم فرو رفته است‪.‬‬
              ‫هنوز از خودم می پرسم که آیا آنروز بلطایف الحیل نمی توانستم‪...‬‬
‫امانه‪...‬ماآنروزبقدرینسبتبهمکینهداشتیمکهمثلفقیرانیکهرویتختخوابهای‬

                         ‫میخدار خود مینشینند بر کرسی و غضب تکه زده بودیم‪.‬‬
‫آبه دیگری استخدام گردید که البته ب ‪ 5‬نام داشت زیرا شما بااین اصطلاح من بخوبی‬
‫آشنایید‪ .‬این آبه آنانازدوپون نامیده میشد ولی بیش از هشت روز نتوانست در منزل ما‬
‫بماند و روز نهم مخفیانه از خانه خارج شد و در را بشدت پشت سرش بهم کوبید‪ .‬اتفاقا‬
‫قبل از آنکه جاده پر پیچ وخم آنژر را در پیش بگیرد‪ .‬بملاقات آقای لیتندار کشیش سوله‬
‫دو رفت و جریان افتضاح آور طرز تربیت ما را برای او حکایت کرد‪ .‬اما چون خاندان رزو‪،‬‬
‫خاندانی ثروتمند هستند و مدرسه علوم دینی محل بخرج ایشان اداره میگردد دارای‬
‫چنان شخصیت و اعتباری می باشند که لیچار گویی امثال آبه پنجم نمیتواند خدشه ای‬
‫بحیثیتشان وارد آورد‪ .‬کشیش لیتندار با وجود آنکه مسئولیت روحانی تربیت طلبه علوم‬
   139   140   141   142   143   144   145   146   147   148   149