Page 141 - Afie-dar-mosht
P. 141
هروه بازن 139
کنم .کودک دوازده ساله ای بودم که با وجود داشتن استقامت جوانان چهارده ساله ،قیافه
ام بیک طفل ده ساله شباهت داشت .فولکوش که میدانست من از چه چیز بدم میآید
بزودی حال مرا فهمید و قیافه ای بخود گرفته بالحن زنده و درعین حال ظریفی گفت:
-بالا بد ترکیب؛ بروبه اطاقت و ببرادرت مارسل بگو بیاید که خاله سل دوزل میخواهد
نمراتش را ببیند.
عوارض بیماری کبد ناگهان انتقام مرا از او گرفت ،آب دهانش متدرجا سرازیر شد و
علائم عود مرض درو ظاهر گردید .هنوز کاملا باین امر اطمینان حاصل نکرده بودم که
ناگهان سالن مملو از جمعیت را ترک گفت و بکمر بست گنجه داروخانه رفت و بی آنکه
کسی اطلاع دهد یک سرنگ پراواز و یک آمپول مورفین از آن بیرون کشید .ساعتی بعد
مشاهده کردیم که روی تخت خواب خوابیده است .او توانسته بود پیراهن زریش را از
تن بیرون بیاورد و بجالباسی آویزان کند بعد ،روبد شامبرش را بپوشد و در تختخواب دراز
بکشد .خطوط چهره اش در ششدانگ خواب قابل تحرم جلوه میکرد .حتی چانه اش آن
خشکی معمولی خویش را نداشت آری ،افعی ،آن افعی چشم آبی ای که زیر درخت چنار
کشته بودمش دیگر رنگ بر رو نداشت ،پرسیدم:
-پدر ،مثل اینکه مامان در وقت خواب بخودش شبیه نیست!آقای رزو مدتی چهره
زن خواب آلوده اش را تماشا کرد و ناگهان این جواب عجیب را بمن داده:
-راست گفتی :حالا قیافه اش بی نقاب است.
و بعد مرا در آغوش کشیده بوسید .اضطرابش کمتر از دفعه اولی بود که مادام رزو
دچار عارضه کسالت گشته بود .او اساسا میگفت که باین عوارض «عادت» دارد و هیچ
چیز تازه ای در آنها نمی بیند .راست هم میگفت زیرا عوارض مزبور و عوارضی که بعدا
عارض مادام رزو شد ،در نظرش به هیچ وجهغم انگیز جلوه نکرد .علت این امر آن بود
که پدرم بمبارزه با این عوارض عادت داشت و فقط میان روزهای اول کمی دچار وحشت
شده بود .امثال پدرم زود بوضع جدید عادت میکنند ولواینکه این وضع ،مرگ ،آنهم مرگ

