Page 129 - Afie-dar-mosht
P. 129
هروه بازن 127
ای بی بته بیچاره! ای خود خواه نابینا ،اگر کسی دور :برایت عملی کرد ،من بودم و
باین عمل خود میبالم .یادت میآد؟ اما ببخش ،ولی واقعا یادت میآد که اغلب میگفتی.
-من نگاه ریز چشمی را دوست ندارم :اگر مردی درست توی چشمش نگاه کن تا
بدانم چه فکر میکنی.
و با این وصف بازی را بمن باختی؟ نمی توانستی نبازی :ولی مادرجان آیا ازین بازی
خوشت نمآید :شب موقع شام که همه ساکتند برای قضاوت موقع خوبیست .هیچ کس
نباید حرفی بزند.
کسی هم حرفی ندارد و تو تصور نخواهی کرد که من اشتباه میکنم دستهایم روی میز
است .بصندلی پشتی نداده ام ،کاملا راست نشسته ام.
هیچ حرکت غیر عادی در رفتار من دیده نمیشود و میتوانم خوب بچشمانت نگاه کنم.
فولکوش اینکار حق منست .خوب بچشمانت نگاه میکنم.
و در واقع چشم بتو میدوزم .آنوقت در دلم با تو حرف میزنم .حرف میزنم و تو
نمیتوانی حرفهای مرا بشنوی!
بتو میگویم « :فولکوش بمن نگاه کن» «فولکوش با تو حرف دارم» آنگاه نگاهت از
روی گیلاس آب بلند میشود مثل افعی ای که سرش را بلند میشود و میگردد :آنقدر
میگردد تا بلکه نقطه ضعفی را پیداکند و بآن یورش ببرد ولی این نقطه وجود ندارد نه
فولکوش تو نخواهی توانست مرا بگزی.
افعی ها نمی توانند مرا بگزند .من با همه آنها آشنایم و آفت آنها هستم.خودت یک
روز گفتی که وقتی کاملا کوچک بودم روزی یکی از آنها را کشتم .آن روز زوزه میکشیدی
که« :افعی کشتشت یکی از خطاهای بزرگ مادر خوانده من بود!» میگفتی که «!او خوب
مراقب بچه هایت نبود و خدا باین بچه معصوم رحم کرد ».و بیاد دارم که در وقت
ادای این جملات ،لحن صحبتت چنان بود که گویی میخواهی خدا را از بابت ترحم بمن
سرزنشبکنی.

