Page 127 - Afie-dar-mosht
P. 127

‫هروه بازن ‪125‬‬

‫بگیرد و از همین رو برای آرامش وجدان خود مخفیانه خواهر بزرگش را نسبت بوراث مادر‬
‫بزرگ‪ ،‬دارای حق ارشدیتی شمرد‪ .‬اما بنابر امر فولکوش‪ ،‬در گنجه ها همچنان قفل ماند و‬
‫ویمحتاطانه تصمیم گرفت که چون مستراح لابل آنژری پرده ندارد‪ ،‬بعضی از سفره های‬

                          ‫مزبور را بصورت پرده در آورد و مستراح را آرایش کند‪.‬‬
‫قضیه حل شد ولی باز حادثه جدیدی پیش آمد‪ .‬اسبها بطرز اسرارآمیزی شروع بمردن‬
‫کردند و مرگ و میر بزرگی میانشان افتاد‪ .‬ظاهرا هیچ علتی برای مرگهای ناگهانیشان‬
‫تشخیص داده نمیشد‪ .‬شخصی ملقب به «دان دماغ» ادعا کرد که کنه میانشان افتاده‬

      ‫است‪ .‬فولکوش شانه ای بالا انداخت و جوابی نداد زیرا نمی دانست چه مگوید‪.‬‬
‫البته کسی نگفت که بچه ها ضمن بازی اسبها را مسموم ساخته اند ولی فولکوش‬
‫مدت چندین هفته مواظب بچه ها بود‪ ،‬آنها را ببازپرسی کشید‪ .‬امتحانشان کرد و سعی‬
‫نمود دلیلی روشن که بتواند بموجب آن آنها «بتوبه خانه» بیدازد‪ ،‬بدست بیاورد‪ .‬اگر‬
‫چه در تمام مدت زندگی آرزوی این عمل را داشت ولی هرگز در آن موفق نشد‪ .‬ما بیگناه‬
‫بودیم و خودمان را مپائیدیم آقای رزو بجای اسبها یک اتومبیل سیتروئن خرید‪ .‬و باز همان‬

                   ‫زندگی یک نواخت و مشقت بار و متعفن روزانه از سر گرفته شد‪.‬‬
‫مثل این بود که ما هیچ بزرگ نمی شدیم و تصمیم هم نداشتیم بزرگ بشویم‪ .‬فولکوش‬
‫هر سه ماه یک مرتبه ما را وزن می کرد و قدمان را اندازه می گرفت او اینکار را بر وی تخته‬
‫مدرجی انجام می داد که قد و وزن بدن تمام افراد خاندان رزو قبلا سروی آن ثبت شده‬
‫بود‪ .‬ولی اینکار فایده ای نداشت زیرا گوئی یک عامل داخلی مانع از رشد و پرورش ما می‬
‫شد و وضعمان نظیر قمار بازانی بود که برای تامین برد نهایی خویش یکی دو ورق اصلی را‬
‫لای جورابشان مخفی می کنند و در موقع متقضی آن را بیرون می کشند‪ .‬فولکوش همیشه‬

                                 ‫به شیف (بی بته) که لقب فردی بود می گفت‪:‬‬
                                           ‫‪ -‬همیشه راست بایست بی بته!‬

‫اما «بی بته» یک سانتی متر هم قدش راست نمی شد‪ .‬در عوض تنها چیزی که در‬
   122   123   124   125   126   127   128   129   130   131   132