Page 125 - Afie-dar-mosht
P. 125
هروه بازن 123
-واقعا اگر خدای نکرده شما را از اینکار منع نکرده بودند چطور میشد؛ الهی نمازتان
قبول باشد!
ناگهان صدای خنده شدیدی برخاست بما فهماند که باباتروبل هم نقاب از صورتش
برداشته است.
این خنده به قدری بلند و شدید بود که از قرار معلوم دکمه های لباده اش را پاره کرد
و بابا تروبل لباس و سه پنجه شیر خودرا که انداخت آن مقنعه ای بزرگ بر سینه اش
رسم کرده بود بکف اطاق انداخت .عاقبت سر و صدا خوابید و ما شنیدیم که بابا گفت:
-آره راست گفتید آقای مهربان؛ من باید هر چه زودتر از این دارالمجانین بیرون بروم.
لوبیا قرمزهای شما دیگر پدرم را درآورده است بوی گند کفشهای بچه هایتان را دیگر چه
عرض کنم .عجب بچه های کثیف و متعفنی انشاءالله تحت توجهات جناب فولکوش در
زندگیتان موفق باشید؟ آه راستی نمی دانید که آنها چه لقبی روی مادرشان گذاشته اند؟
پدرم برای دومین بار از خشم قرمز شد و گفت:
-آه خدایا! حاضرید خفه شوید یا نه؟ الان میروم اتومبیلمان را حاضر کنم .شما
بمحض آنکه درستان تمام شد باید بروید.
بعد پدرم بارنک و روی برافراشته از نزد عالیجناب خارج شد و ما که از حرکت ناگهانی
او مطلع نبودیم بمحض باز شدن در برویهم غلتیدیم .آقای رزو بدون آنکه اهمیتی باین
حادثه بدهد شتابان از سالن خارج شد.
مدتی بعد باباتروبل از خانه ما رفت ،هنوز موقعی را که او سوار اتومبیل کهنه
«ویکتوریای» خودش شد و در آن چمباتمه زده از خانه ما دور گردید بیاد می آورم (قرار
بود او در آینده نزدیکی این ماشین را با یک سیتروئن پنچ اسبه عوض کند) ولی بالاخره
توانست در آخرین فرصت علامت سه پنجه شیر را که از علائم مقدسه مقتدای روحانی
اش بود بمن واگذار کند و آهسته بطور مخفی بگوید:
-پسر این را بگیر و نگهدارا از میان این جمع فقط تو لایق داشتن چیزی هستی.

