Page 120 - Afie-dar-mosht
P. 120

‫‪ 118‬افعی در مشت‬

‫ابروئی در هم کشید و قرمز شد اما بقدری سست عنصر و بیحال بود که چیزی نگفت‪.‬‬
‫حالا که طفل کتک خورده شکایتی نداشت او چرا دوباره سر و صدا راه بیندازد؟ فقط‬
‫جراتی نشان داد و نگاهی بلبخندی که بر لب داشتم افکند‪ .‬من دندان بروی جگر گذاشته‬
‫با چشمهائی قوی و نافذ‪ ،‬مدتی او را نگاه کردم و او عاقبت از فرط خجالت سر بپائین‬
‫انداخت‪ .‬ولی وقتی که دوباره سر بالا کرد‪ ،‬باز هم لبخندی نثارش کردم و آنوقت دیدم‬

                                             ‫که سبیلش شروع بلرزیدن کرد‪.‬‬
   115   116   117   118   119   120   121   122   123   124   125