Page 118 - Afie-dar-mosht
P. 118

‫‪ 116‬افعی در مشت‬

‫ما از شادی هلهله میکردیم‪ .‬حتی این عصبانیت ملایم پدرمان‪ ،‬که نسبت به آتش‬
‫غضب میر غضب ما چیز مهمی نبود‪ ،‬اذیتمان میکرد‪ .‬فولکوش خوب بفوت و فن کار‬
‫خود آگاه بود‪ .‬او حتی یک سانتیمتر هم جابجا نشد‪ ،‬بلکه مثل مجسمه سنگی بیحرکت‬

                                                             ‫ماند و گفت‪:‬‬
‫_ آه ااک بیچاره ام‪ ،‬چرا اینقدر عصبانی میشوی‪ ،‬در مقابل بچه هایت نباید چنین‬

                               ‫رفتاری را در پیش بگیری‪ ،‬باید خیلی خسته باشی!‬
‫آقای رزو افسوس میخورد که چرا بیشتر از این فریاد نکشیده است زیرا با صدای‬

            ‫خشمگینی چنانکه گوئی میخواهد بروی مخاطب خود بپرد‪ ،‬فریاد کشید‪:‬‬
                  ‫_ یالا این شکارها را بآشپزخانه ببر تا بروم لباسم را عوض کنم‪.‬‬

‫بعد شروع بعقب نشینی کرد؛ این حرکت او مثل ژنرالها فاتحی میماند که نمیدانند‬
                      ‫چگونه از موقعیتهای موضعی نیروهای خویش استفاده کنند‪.‬‬

‫فولکوش که خدش ‌های باعتبار و عظمت او وارد نشده بود‪ ،‬بعنوان یک شخصیت موثر‬
‫خانه برجای ماند و در گرفتن انتقام ازو عجله نکرد‪ .‬زیرا بابا پررو را مخاطب قرار داده‬

                                                                  ‫گفت‪:‬‬
                                               ‫_ پررو‪ ،‬این شکار چیست؟‬

                                                          ‫_ روباه خانم!‬
                                                    ‫_ بزرگ که نیست؟‬
                           ‫پررو با عصبانیت نگاه تنفر آلودی باو افکنده گفت‪:‬‬
‫_ خانم شما میتوانید از پوست این حیوان‪ ،‬دستکش یا نیم تنه پوستی قشنگی هم برای‬

                                                        ‫خودتان تهیه کنید‪.‬‬
‫برق خوشحالی ای در چشمات فولکوش درخشید‪ ،‬اما اگر از بابا پررو تشکر میکرد‬
‫برایش گران تمام میشد‪ .‬از چند ماه پیش او در نظر داشت که این میر شکار و باغبان پیر‬
‫را از خدمت خود اخراج کند‪ ،‬زیرا عقیده پیدا کرده بود که وظایف او‪ ،‬در عمل بخانواده‬
   113   114   115   116   117   118   119   120   121   122   123