Page 113 - Afie-dar-mosht
P. 113
نوکر ما پررو دماغش را بالا میکشید ،انگشتش را خیس کرده بود و جهت باد را
میسنجید و برای اربابش بشکار میپرداخت .بابا تروبل هم که فطرتا مردی خشن
و انضباظی بود ،ایندفعه لباده خویش را بدور انداخته و شلوار مخمل خاکستری رنگی
پوشیده بود و بی آنکه سلاحی در دست داشته باشد راه میپیمود .پدر ما تفنگش را زیر
بغل راستش گذاشته و روی شانه چپ او ،تور جیبدار شکاریش مشاهده میشد .ما سه
نفر هم در دنبال آنها ،لای علفها را بکمک چوبدستی های شاهبلوطی بزرگی باز میکردیم
تا شکارها را فرار بدهیم .سگ شکاری ما موسوم به خوشحال که سگ وحشتناک و پوزه
درازی بود ،دور ما میگشت و گوشهای بزرگش را که بر اثر جویدن کنه سوراخ سوراخ شده
بود تیزتر میکرد .ناگهان پررو فرید زد:
_ یواش!
غفلتا خرگوشی طبق معمول از میان تلی بیرون پرید و دوان دوان سعی کرد خود را
ببوته کلمهای مجاور برساند .ولی وقتی بفاصله مناسب رسید هدف گلوله قرار گرفت و

