Page 116 - Afie-dar-mosht
P. 116

‫‪ 114‬افعی در مشت‬

‫شما میتوانید بفهمید که آنروز با چه موقعیتی از شکار مراجعت کردیم من و فردی دو‬
‫پای روباه را بشاخه درختی بسته با خودمان میکشیدیم و درست بسیاهپوستهائیکه از کار‬
‫شیر بر میگردند شباهت داشتیم‪ ،‬پدرما این تحفه را بما بخشیده بود‪ .‬پررو که گوش دو‬
‫خرگوش بزرگ و چاق را بدست داشت سد راهمان میشد‪ ،‬خرگوشهای بیچاره بملایمت‬
‫در دستهایش تکان میخوردند و او عمدا جد آنها را بدست گرفته بود که موجب اعجاب‬
‫و تحسین اهالی بشود‪ .‬پدرم پیشاپیش موکب ما سلانه سلانه راه میپیمود و قیافه یکی از‬
‫فاتحین بزرگ را بخودش گرفته بود‪ .‬شلوار گل کلمی گشادی بپا داشت که مثل شلیته‬
‫زنان عهد عتیق روی پایش میافتاد‪ .‬قطار قشنگش که موقع رفتن پر و محکم بسینه اش‬
‫بسته شده بود‪ ،‬حالا بصورت قطعه چرم بیمصرفی در آمده روی شکمش تلو تلو میخورد‬

              ‫و او بقیه آن تصنیف و قاحت آمیز شکارچی ها را زیر لبش زمزه میکرد؛‬
                                                    ‫ولی پشمش ریخت‪،‬‬
                                                      ‫و قالی بافته نشد‪.‬‬

                                                 ‫پس امیلی کوچولو دیگر‪،‬‬
                                                     ‫‪ ...‬ش پشم ندارد!‬

‫ما با چنین وضعی بلابل آنژری رسیدی‪ .‬اما قبل از رسیدن بآن ناچار شدیم چهار بار‬
‫بروی سینه خود صلیب رسم کنیم‪ ،‬یکی در موقعی بود که از مقابل تپه کوچک صلیبی‬
‫عبور میکردیم‪ ،‬دیگری در مقابل سن ژوزف دو گراندشن‪ ،‬سومی در مقابل سن آنتورین دو‬

            ‫پولی فیلیپ و آخری هم در موقعیکه بدور محراب کلیسا طواف میدادیم‪.‬‬
‫تازهاحساسمیکردیمکهسردمانشدهاستولیتارفتیمبخودمانبجنبیم‪،‬چشممان‬
‫بهیکل نخراشیده مادام رزو افتاد که مثل شاخ شمشاد در پائین پلکان جلو خان عمارت‬

                    ‫ایستاده بود‪ .‬او بمجرد اینکه ما را دید با لحن تنفر آلودی گفت‪:‬‬
                                          ‫_ مگر صدای زنگ را نشنیدید؟‬
                                              ‫پدرم معصومانه جواب داد‪:‬‬
   111   112   113   114   115   116   117   118   119   120   121