Page 119 - Afie-dar-mosht
P. 119

‫هروه بازن ‪117‬‬

‫باربلیوین واگذار شده است‪( .‬و بهمین دلیل هم مدتی بعد‪ ،‬پررو از خدمت ما اخراج‬
                      ‫گشت‪ ).‬بعد با لحن بی تفاوتی ما را مخاطب قرار داده گفت‪:‬‬
                         ‫_ یالا بچه ها بیائید‪ .‬باید بروید دستهایتان را بشوئید‪.‬‬

‫ولی مقصود او ازین حرکت آن بود که دیگران را از ما دور کند‪ .‬زیرا در سرسرا متوقف‬
‫شد و ناگهان ضربات مشت و لگد و باران فحش را بسرمان باریدن گرفت‪ .‬اولین کسیکه‬
‫زیر دست و پایش له و لورده شد‪ ،‬بو گندو بود که مادام رزو از فرط عصبانیت بهیچ وجه‬
‫مراعات حال او را نکرد بیچاره بو گندوی عزیز دردانه‪ ،‬مرتبا سرش را بین دو دستش‬

                                                     ‫میگرفت و فریاد میزد‪:‬‬
                                         ‫_ آخ مامان! من ابدا با آنها نبودم‪.‬‬
‫و این همان موجود کثیفی بود که مادرش او را بر ما ترجیح میداد‪ .‬اما فولکوش ناگهان‬
‫دست ازو برداشت و بما هجوم آورد‪ .‬فقط بدانید که او معمولا بدون آنکه علت کتک‬
‫را بما بگوید‪ ،‬ما را نمیزد‪ .‬ولی آنشب ابدا توضیحی درین باره نداد فقط حسابش ر با ما‬

                                                              ‫تصفیهکرد‪.‬‬
‫فردی خویش را در اختیار او گذاشت‪ ،‬او با حیله مخصوصی میتوانست‪ ،‬ضربات جلاد‬
‫خودش را تحمل کند‪ ،‬زیرا طوری در برابر او قرار میگرفت که ضارب فقط بتواند با نوک‬
‫دست او را بزند‪ .‬ولی وقتی نوبت من رسید برای اولین بار در برابرش مقاومت کردم و‬
‫کوشیدم که ضرباتش را تلافی کنم‪ .‬در حین کتک خوردن دو سه مرتبه هم چنگم را در‬
‫میان پستانهای او که شیرم نداده بود فرو بردم‪ .‬البته این جسارت ها برایم گران تمام‬
‫میشد‪ ،‬زیرا او برادرانم را ترک گفت و چون آنها بگوش ‌های گریختند مدت یکربع ساعت‬
‫مرا بباد کتک گرفت و تا میخورم‪ ،‬زد‪ .‬و درین مدت یک کلمه هم حرف نزد تا کارش‬
‫تمام شد‪ .‬وقتی داشتم باطاقم بر میگشتم تمام تنم کبود شده بود اما گریه نمیکردم‪ .‬آه!‬

                         ‫نه! بعکس‪ ،‬غرور فوق العاده ای سرا پایم را فرا گرفته بود‪.‬‬
‫در موقع شام پدرم متوجه علامات این نزاع که بر سر و رویم نقش بسته بود شد‪.‬‬
   114   115   116   117   118   119   120   121   122   123   124