Page 114 - Afie-dar-mosht
P. 114
112افعی در مشت
سه چهار معلق بزرگ در میان بوت ههای شلغم زده بیحرکت ماند .فردی بطرفش دوید.
سگ ما خوشحال ،شکار را خوب فرار میداد اما نمیتوانست آنرا بنزد صاحبش بیاورد.
آقای رزو یک فشنگ کالیبر ۷در لوله راست تفنگ کهن هاش گذاشت و گفت:
_ وقتی خرگوش یکدفعه از زیر پایتان فرار میکند ،باید آنقدر صبر کنید تا بتوانید
گوشهایش را هدف قرار بدهید.
بعد شکارش را از دست فردی گرفته ،با شستش پیروز مندانه فشاری بشکم او داد
تا حیوان را مجبور بتخلیه کند .آنوقت بی آنکه متوجه خودش باشد شروع بخواندن این
تنصیف معروف وقیحانه کرد:
امیلیکوچولو،
دیروز بمن وعده داد،
دیروز بمن وعده داد،
که دو سه خال از پشم ...اش را،
بمن بدهد تا باهاش قالی ببافم...
ولی ناگهان یادش آمد که بابا تروبل در مجاورتش ایستاده ازینرو گفت:
_ ببخشید آقای آبه!
کشیش جواب داد:
_ میدانم که عادت شکارچیها چیست ،اما نمیفهمم که چگونه شما قادرید با این تفنگ
قراضه که باروت در آنجا نمیگیرد و دود و آتش باین بزرگی راه میاندازد تیراندازی کنید.
پدرم مدتی تفنگ ساچم های و کهن هاش را تماشا کرد و گفت:
_ من عادت دارم .راستش را بگویم میخواستم تفنگ قنداقه دلری از گاستین رنه
بخرم ولی زنم گفت که خرجش زیادست .معهذا وقتی ببیند شکار برایش برده ام خیلی
خوشحالمیشود.
راست میگفت! ما دیگر از خوردن زیاد ( )۱جانمان بلب رسیده بود و دچار سوء هاضمه

