Page 117 - Afie-dar-mosht
P. 117

‫هروه بازن ‪115‬‬

                                                       ‫_ کدام زنگ را؟‬
‫مادام رزو شان ‌های بالا انداخت‪ .‬زیر در آن منطقه ناقوسی جز ناقوس کلیسای ما وجود‬

                                                                 ‫نداشت‪.‬‬
‫_ تا حال سه مرتبه است که داد‌هام زنگ را با صدای بلند برایتان بزنند‪ .‬کنت سوله دو‬
‫بملاقات شما آمدع بود و البته میدانید چرا‪ ...‬قضیه بر سر شغل مشاور کلیساست‪ ،‬که‬

                                      ‫شما بیشتر ازو حق اشغال مقام آنرا دارید‪.‬‬
                                                  ‫آقای رزو فریاد کشید‪:‬‬

‫_ اما من میل ندارم‪ .‬شما میدانید و خوب هم میدانید که من ابدا میل ندارم مشاور‬
                                                              ‫کلیساشوم‪.‬‬

‫_ خوب این مسئله دیگریست‪ ،‬ولی در اثنائیکه من منتظر شما بودم فکر نمیکردم که‬
                                               ‫صدای زنگ را نشنیده باشید‪.‬‬
                                                 ‫من دل بدریا زده گفتم‪:‬‬

                             ‫_ ما که از دره کوچک اورفر جلوتر نرفته بودیم؟‬
‫_ تو‪ ،‬تو؟ پسر جان مگر من از تو پرسیدم؟ خیال میکنی که نمیدانم هر چه از دستتان‬

  ‫بر میآمد کردید تا پدرتان متوجه صدای زنگ نشود؟ دفعه بعد تو نبید بشکار بروی‪.‬‬
‫آنوقت حادثه قابل توجهی اتفاق افتاد‪ .‬شکارچی بزرگ شروع بمخالفت با زنش کرد‪.‬‬

       ‫رگهای گردنش کلفت شد و صدایش مثل غرش رعد طنین افکند که میگفت‪:‬‬
                    ‫_ نه نه پل! مگر باز میخواهی جیغ و داد راه بیندازی؟ هان؟‬
                                                          ‫_ چه گفتی؟‬

‫فولکوش مثل سنگ بر جای ماند‪ .‬پدرم دیگر نمیتوانست اعصابش را کنترل کند‪.‬‬
                                    ‫رگهای گردنش از شدت تورم بنفش میشد‪.‬‬

‫_ گفتم که با داد و فریادت پرده گوش ما را داره کردی؟ این بچ ‌هها را ول کن و بگذار‬
                                                             ‫باطاقم بروم‪.‬‬
   112   113   114   115   116   117   118   119   120   121   122