Page 109 - Afie-dar-mosht
P. 109

‫هروه بازن ‪107‬‬

‫_ عجب بچه مغروری! پس تکلیف آن کتابی که از برادر کوچکترتان دزدیدید چه‬
                                   ‫میشود؟ شما هشت روز از درس محر و مید!‬
                                                          ‫پدرما گفت‪:‬‬
                                       ‫_ اما مقصود از اعتراف آنست که‪...‬‬
                                                 ‫اما مادام رزو جواب داد‪:‬‬

‫_ میدانم‪ ،‬درست همینست! این بچه هیچ گناهی را اعتراف نکرده است و باید بفهمد‬
‫که از پنهان کردن گناهش هیچ نفعی نمیبرد وقتی این درس را یاد گرفت‪ ،‬دیگر بچه‬

                                                ‫صریح و صادقی خواهد شد‪.‬‬
‫مارسل این درس را یاد گرفته بود‪ .‬از آن ببعد چغلی هایش اثری نداشت‪ .‬اما چنانکه‬
‫گوئی این حقیقت لمسش نمیکند شبها در صورت لزوم مشت هم بپشتش میخورد و‬
‫صدایش در نمیآمد‪ .‬فردی که بقرائت کتاب فوق العاده علاقه داشت عصبانی شده بود و‬
‫چنان آتش خشم سر تا پایش را فرا گرفت که وقتی باطاق خودمان مراجعت کردیم موقع‬

                                     ‫در آوردن لباس خطاب بمارسل فریاد زد‪:‬‬
                                                ‫_ ای دیوانه! ای خوکبچه!‬

‫صدایش آنقدر بلند بود که حتما از پشت دیوار آنرا شنیدند ولی او باین دو کلمه اکتفا‬
                   ‫نکرده‪ ،‬لقب قدیمی مادر مارا با صدای بلند بر زبان راند و گفت‪:‬‬
                                    ‫_ ای فولکوش! ای زبال ‌هی فولکوش! (‪)۱‬‬
                                     ‫ما مادرمان را فقط باین نام میشناختیم‪.‬‬
   104   105   106   107   108   109   110   111   112   113   114