Page 107 - Afie-dar-mosht
P. 107

‫هروه بازن ‪105‬‬

‫و محکم بود و آرزوئی جزین نداشت که فرزندانی مومن و متعصب داشته باشد تا بتوانند‬
                            ‫مراحل دشوار ایمان بمذهب را بپیمایند‪ ،‬ازینرو گفت‪:‬‬
                                 ‫_ اما عزیزم مقصودت ازین حرفها چیست؟‬

‫_ مقصودم آنست که روزانه جلسه «اعتراف» خانوادگ ‌یای در منزلمان تشکیل بشود‪.‬‬
                ‫شنید‌هام که خانواده کروزاگ از مدتها پیش این رسم را اجرا میکنند‪.‬‬

‫دلیل عال ‌یای بود! خانواده کروزاگ در آن منطقه رقیب ایمانی و مذهبی رزوها بشمار‬
         ‫میرفتوحتی موفقشدهبودکاردینالیبجامعهکلیسایفرانسه تقدیمکند‪.‬‬
                  ‫پدرمان هنوز مردد بود‪ .‬مادرمان متوجه بابا تروبل شده گفت‪:‬‬
                          ‫_ بابا جان‪ ،‬شما حتما با من همعقیده هستید نیست؟‬

‫مسلم است که آموزگار پیر ازنظر حرف ‌های که داشت جز جواب مثبت‪ ،‬جوابی‬
                                           ‫نمیتوانست بدهد‪ .‬آقای رزو گفت‪:‬‬
                                                   ‫_ خوب‪ ،‬حرفی ندارم‪.‬‬

‫هرگز جوابی تا این حد کذب آمیز در نظرم جلوه نکرد بود‪ .‬ساعتی بعد‪ ،‬وقتی مراسم‬
‫دعای شبانه ما پایان یافت‪ ،‬اولین لباس را از تن وجدانمان کندیم‪ .‬یادم میآید که چقدر این‬

                                 ‫مراسم وقیح و نفرت انگیز بود‪ .‬مارسل میگفت‪:‬‬
‫_ من متهمم باینکه یادم رفت قبل از درس ساعت چهار‪ ،‬صلیبم را بگردن بیاویزم‪.‬‬
‫بعلاوه ده مرتبه «بظریف» تشر زدم‪ ،‬زیرا نمیخواست یک نان مربائی دیگر بمن بدهد‪.‬‬
‫بعد هم لگدی یواشکی بفردیناند زدم زیرا هر چه باو میگفتم که کتاب کاپیتن دوازده ساله‬

                                                      ‫را بمن بدهد‪ ،‬نمیداد‪.‬‬
                                                          ‫مادرم گفت‪:‬‬

                                 ‫_ واقعا این بچه‪ ،‬بچه صاف و صادقی است!‬
‫بعد برای آنکه نشان دهد همچنان باجرای وظایف عالیه خویش مشغول است مارسل‬

                                       ‫را بصیغه جمع مخاطب قرار داده گفت‪:‬‬
   102   103   104   105   106   107   108   109   110   111   112