Page 102 - Afie-dar-mosht
P. 102

‫‪ 100‬افعی در مشت‬

                                                               ‫‪me braed‬‬
‫آنوقت خانم مادر ما با مراعات حال او قطع ‌های از نان مربائی دلخواه مارسل را باو داد‪.‬‬
‫مادموازل لیون مثل زن سارقی ناچار شد خانع ما را ترک گوید‪ .‬بما اجازه داده نشد که‬
‫با او خداحافظی کنیم ولی صبح روز بعد باصطلاح اجازه پیدا کردیم که کف خیابانهای‬

                                        ‫پارک را تمیز کنیم خانم مادر بما گفت‪:‬‬
‫_ ازین ببعد‪ ،‬بجای آنکه قوایتان را در بازیهای ابلهانه بهدر بدهید مشغول بازیهای‬
‫مفید خواهید شد‪ .‬بو گندو و کف سنگفرشها را خواهد تراشید و تغار آبگوشت و فردی هم‬

                                                    ‫آنها را تمیز خواهند کرد‪.‬‬
‫این بیگاری که در واقع عبارت از کندن علفهای هرزه بود‪ ،‬سالها طول کشید‪ .‬ابتدا‬
‫بنظرمان خیلی معمولی آمد اما بزودی بشت عصبانیمان کرد‪ .‬بهیچوجه نمیتوانستیم‬
‫تعجب و تمسخر دهقانان را تحمل کنیم‪ .‬دختری بنام مادلن که از اهالی لاورژره بود‪،‬‬

    ‫نمیتوانست باور کند که این منظره را با چشمش م ‌یبیند‪ .‬یکروز بهمراهانش گفت‪:‬‬
         ‫_ این آقا کوچولوها را نگاه کنید‪ .‬دارند راه رفت و آمد پارک را تمیز میکنند!‬
                                          ‫و فردی شجاعانه باو جواب داد‪:‬‬
                                    ‫_مگرنم ‌یبینیداریمبازیمیکنیم‪...‬؟‬

‫و واقعا هم مدتها با این وضع بازی میکردیم؟ مادام رزو صندلی تا شوی خود ر بچهار‬
‫متری ما انتقال داده بود و تماشایمان میکرد‪ .‬او درست نمیدانست که کار اجباری چیست‬
‫ولی دستوراتی که راجع بطرز کندن علفهای هرزه و نقاطی که باید ضربان کچ بیل بآن‬
‫وارد شود‪ ،‬بما میداد و کوششی که بمنظور بالا بردن نتیجه کارمان میکرد‪ .‬تاثیر معجزه‬
‫آسائی در ما می بخشید زیرا آنها را با تو سریهای متوالی همراه میساخت! طی یکی ازین‬
‫روزها بود که بفکر قیچی کردن علفهای حاشیه خیابانها افتاد‪ .‬واقعا خانم مادر ما زن پر‬
‫حوصل ‌های بود زیرا حاضر میشد مدتها در معرض وزش باد بلرزد‪ ،‬اما قهرمانه دست از‬

                                                ‫شکنجه لجوجانه ما بر ندارد!‬
   97   98   99   100   101   102   103   104   105   106   107