Page 98 - Afie-dar-mosht
P. 98

‫‪ 96‬افعی در مشت‬

‫وجود نداشت‪ ).‬مستراح ما در برج سمت راست ساختمان و در مجاورت اطاق معلمین‬
‫واقع بود و ما اینکار را میبایست در دل شب و بمدد چراغ موشی کوچکی انجام دهیم‬
‫که بدبختانه آن چراغ موشی هم بزودی از ما گرفته شد‪ ...‬در مستراح و راهرو‪ ،‬ما اجازه‬
‫نداشتیم که کوچکترین قطره آبی باطراف بپاشیم و مخصوصا نمیبایست کمترین صدائی‬
‫که مانع آسایش و راحت مادر بزرگوارمان گردد از خود در بیاوریم‪ .‬بمنظور آنکه از وقوع‬
‫چنینحادث ‌هایجلوگیریکنیم‪،‬تصمیمگرفتیمکهسطلهایمدفوعخودرادربغلبگیریم‬
‫و پاورچین مثل تارسیسیوس که زنبیل قربانی خودش را در بغل میگرفت‪ ،‬از راهرو عبور‬
‫کنیم در اوائل امر وقتی بین راه چشممان بمادموازل لیون میافتاد از وحشت میلرزیدیم‬
‫زیرا مربیه اگر فرصتی بدستش میرسید از اینکارمان جلوگیری میکرد‪ .‬اما مادرم بزودی‬

                                                ‫متوجه قضیه شده باو گفت‪:‬‬
‫_ مادموازل! خواهش میکنم وکیل مدافع کثافتها نباشید! من خودم میدانم که تا پشتم‬

                                ‫را بشما کنم‪ ،‬باز این سطلها را بدستشان میدهید‪.‬‬
‫بابا تروبل‪ ،‬بکشیدن پیپش مشغول بود و چیزی نمیگفت‪ .‬بیچاره مادموازل ارنشتین‬

  ‫لیون بیهوده میکوشید او را با عقاید خودش همراه کند‪ .‬بابا تروبل به او جواب میداد‪:‬‬
‫_ آخر خانم کوچولوی مهربان! حرف را باید فهمیده و سنجیده زد‪ .‬من‪ .‬شما مدت‬
‫زیادی درینجا نمیانیم‪ ،‬اما این زن دلش میخواهد که بچ ‌ههایش را مطابق میل خودش‬
‫تربیت کند و اینهم بما مربوط نیست‪ ،‬ما پولمان را میگیریم‪ ،‬او بما پول میدهد و باید‬
‫عملیات او را تصدیق کنیم‪ .‬من بسهم خودم باید اقرار کنم که نمیتوانم بسهولت جائی‬

                                         ‫برای آموزگاری بهتر از اینجا پیدا کنم‪.‬‬
‫وقتی این گفتگوی آندو را که در فاصله بین اطاقشان انجام میگرفت شنیدم‪ ،‬فهمیدم‬
‫که عقیده بابا تروبل درباره وضع زندگی ما چیست‪ .‬اما مربیه تسلیم او نمیشد‪ .‬آن پیر‬
‫دختر ما را دوست داشت و یکی از اشتباهات بزرگ مادر ما آن بود که نتوانست از عقیده‬
‫خود صرفنظر کند و او را ولو موقتا در خدمت خویش نگاهدارد‪ .‬مادام رزو عقیده داشت‬
   93   94   95   96   97   98   99   100   101   102   103