Page 100 - Afie-dar-mosht
P. 100
98افعی در مشت
گفت:
_ من هم نمیتوانم دختر جان!
مادمو ازل لیون با تنفر گفت:
_ شما دست و پایتان را گم کردهاید و نمیدانید که کلفتتان نیستم.
اما مادر ما قیاف های بخود گرفته جواب داد:
_مننمیدانمکهشماکیهستیدولیمیدانمکهفقطبایدبکارتربیتوتعلیمبچ ههای
من مشغول باشید نه تحریک آنها بضد مادرشان .شما خوب توانسته اید از دروس مادر
خواندهام درین زمینه تقلید بکنید ،زیرا آن مرحومه هم هدفش این بود که بین ما نفاق
بیندازد .اگر من نتوانم بچ ههایم را آنطور که دلم میخواهد تربیت کنم ،میدانم تقصیر با
کیست.
_ با این طرز تربیا گمان نمیکنم که وجود من درینجا مثمر ثمری باشد.
_ همین را میخواستم بشما بگویم.
مادموازل با قد برافراشته عقب عقب رفت و مادام رزو هم نه یکی ،بلکه دو قاشق بزرگ
سوپخوری روغن کرچک ،بحلقوم فردی چپاند.
بعد تغییرات مورد نظر مادام رزو اجرا شد:
این بار دیگر تشریفات باشکوهی اجرا نگردید ،بر طبق دستورات مادام رزو متدرجا
تغییراتی در زندگ یمان بوجود آمد که بکلی آنرا با زندگی قبلی متمایز ساخت .قرار شد از
آن ببعد هر روز ،وقتی که مادام رزو از دست ما بتنگ آمد با عصبانیت و تنبیه شدید ما،
اسباب مسرت خاطر خود را فراهم سازد .دیگر ما نمیتوانستیم نفس بکشیم .او کاملا
ما را زیر نظر داشت ،تنبیهمان میکرد و کوچکترین وسائل شادی و خوشی را از دستمان
میگرفت.
اولین حقی که از ما گرفته شد ،بقول فردی ،حق بازی با توله خرس ،یا گردش کوتاه در
پارک بود .تا آنوقت ما اجازه داشتیم ،بشرط آنکه وارد خیابانهای مجاور پارک نشویم ،در

