Page 103 - Afie-dar-mosht
P. 103

‫هروه بازن ‪101‬‬

‫حالا به بینیم‪ ،‬چطور شد که شروع بپوشیدن کفش چوبی کردیم‪ .‬خاک سر زمین‬
‫کرائونه آفت کفشهاست‪ .‬مرحوم مادر بزرگمان که زنده بود ما در تابستان گالش‬
‫میپوشیدیم و در زمستان کفشهای کائو چوئی بپا میکردیم‪ ،‬خانم مادر ما عقیده پیدا کرد‬
‫که استعمال این کفشها خرج بر میدارد ازینرو بنا مرغوبی آنها اطمینان حاصل کرد و‬

                                                            ‫اظهار داشت‪.‬‬
                    ‫_ بچ ‌هها با این ترتیب شما پدرکفشهایتان را در خواهید آورد‪.‬‬
‫پدر ما چند هفته در برابرش مقاومت کرد‪ .‬او با ناراحتی بسیار میدید که بچ ‌ههایش‬
‫بصورت غلامان کوچکی در آمد‌هاند و چون همیشه با عزت و شرافت زیسته بود ازین‬
‫احساس رنج میبرد‪ ،‬اما مانند اغلب موارد تاب مقاومت نیاورد و تسلیم شد‪ .‬از آن ببعد‬
‫مادام رزو‪ ،‬بکفش چوبی ساز دهکده سفارش میداد که دو جفت کفش چوبی با دوام‪،‬‬
‫مخصوص ما بدوزد و ما هم آنها را می پوشیدیم‪ .‬البته این کفش چوبیها‪ ،‬کفش چوبی‬
‫معمولی‪ ،‬یعنی کفشهای دهاتر نبود زیرا کفش چوبیهای معمولی دارای ورقه چرمی است‬
‫که پا را تقریبا خنک نگهمیدارد و بعلاوه نسبتا ناراحت کننده نیست ولی کفشهای ما از‬
‫یاتم ‌ههای بزرگ صحرائی بود که آنرا بطور یکپارچه از چوب درخت زان بریده و بچپ و‬
‫راست آن میخهای کت و کلفت کوبیده بودند‪ .‬هر کدام ازین کفشها در حدود یک کیلو‬
‫و نیم وزن داشت و ما بر حسب دستور مجبور بودیم که در لابلای آن کاه پخش کنیم و‬
‫بعد آنرا بپوشیم زیرا در غیر اینصورت پایمان زخم میشد و فقط مارسل برادر کوچکمان که‬
             ‫جوانی نازک نارنجی و لطیف بود اجازه داشت که درون آنها گیوه بپوشد‪.‬‬
‫چند روز بعد غارت بزرگی در اطاق و جیبهایمان صورت گرفت‪« .‬مامان» نگذاشت که‬
‫بیش از چهار فرانک پول در اختیار داشته باشیم و تازه آن چهار فرانک را هم برای دادن‬
‫صدقه در اختیارمان گذاشت‪ .‬معلومست که ما موفق نمیشدیم از پدر و مادرمان پولی‬
‫بگیریم اما گاه اتفاق میافتاد که عموها و خاله هایمان چند دیناری در جیبمان میگذاشتند‪.‬‬
‫تا موقعیکه مادربزرگمان زنده بود‪ ،‬ما روزانه دو فرانک خرج جیب داشتیم که وقتی که او‬
   98   99   100   101   102   103   104   105   106   107   108