Page 101 - Afie-dar-mosht
P. 101
هروه بازن 99
پارک گردش کنیم .هنوز مادموازل از منزل ما بیرون نرفته بود که یکروز مادرمان بر سر
میز ناهار بخلاف معمول عصبانی شد و جنجالی را شروع کرد .اینکه گفتم خلاف معمول،
بعلت آن بود که مادر علاقه داشت راجع بما ،همیشه مخفیانه با شوهرش صحبت کند،
اما آنروز گفت:
_ ژاک! بچ ههای تو دیگر قابل تربیت نیستند ،مخصوصا آن تغار آبگوشت! (یعنی
من!) من نمیتوانم بآنها اجازه بدهم که مثل گاوهای فراری در میان باغ بگردند .یکی ازین
روزها ،بالاخره زیر اتومبیل خواهند رفت .هیچوقت ندیدم سر ساعت بخانه مراجعت
کنند .نیست بابا جان؟
اوف! آری؟
آنوقت مادام رزو متوجه من شده گفت:
_ آهای تغار آبگوشت دستهایت را به بینم.
و چون فورا دستهایم را روی میز گذاشتم ،با نوک چنگال چنان بدستم کوبید که چهار
نقطه قرمز بعلامت چهار دندانه آن روی دستم پدید آمد.
پدرم ناله کنان گفت:
_ پل! با پشت چنگال بزن! با پشت چنگال کافیست ،با این ترتیب تو نمیتوانی
بچ ههایتراتربیتکنی!
_ نه ولی میدانم که لازمست نگذارم از پرچین سفید باغ عبور کنند.
و بدینطریق ما را در فضای کوچکی بوسعت سیصد مترمربع محدود ساخت!
_ ژاک ،مگر شما با من هم عقیده نیستید؟
بمجرد شنیدن کلمه «شما» پدرم سپر انداخت .آنوقت حرکتی کرد که خلاف دفعه
قبل خشم آلود نبود ،بلکه حکایت از کسالت م یکرد و ضمنا گفت:
_ عزیزم ،هر طور که صلاح میدانی عمل کن!
وقتی سکوت حکمفرما شد بو گندو و زیر لب گفتMotber will you Please give:

