Page 105 - Afie-dar-mosht
P. 105

‫هروه بازن ‪103‬‬

‫معمولا چیزی که درین مواقع باو میداد؛ نان قندی بیاتی بیش نبود زیرا خانم مادر‪،‬‬
‫دستش برای خرج بجیب نمیرفت اما این امتیاز فوق العاده باعث میشد که دماغ بو‬
‫گندو‪ ،‬از فرط فیس و اقاده بالا برود و وظایف سبکتری باو واگذار شود و باینطریق او‬

                                     ‫بتواند‪ ،‬احیانا از پشت در‪ ،‬چغلی ما را بکند‪.‬‬
‫بعلاوه باید بگویم که خانم مادرما کلوچه ها را ازما دزدیده بود و پیش چشم ما باو‬
‫میداد‪ .‬مادام پلووینیک بزرگ یعنی مادر خانم مادرمان‪ ،‬این نان قندی ها را از دیژون‬
‫مخصوص نو‌ههایش پخته بود و اگر چه سه ربع قرن پیش بدون اینکه ما را ببیند مرد‪.‬‬

         ‫ولی دخترش در عقیده او راجع بارسال آن کلوچ ‌هها برای ما تغییری رخ نداد‪.‬‬
‫از طرفی گرسن ‌همان بود و از سرما رمقی بر تن نداشتیم‪ .‬جسما و معنا در حال مرگ‬
‫بودیم و اگر واقعا کلماتی میتوانید پیدا کنید که بهتر ازین حال ما را بیان کند‪ ،‬خواهش‬

                                                 ‫میکنم در اختیارم بگذارید‪.‬‬
‫یکسال بعد از آنکه مادرم زمام اختیار ما را دست گرفت‪ .‬ما دیگر عقید‌های بعدل‬
‫و انصاف اقوام خود نداشتیم‪ .‬مادربزرگ عمو دفتردار و مربیه کلیسا گاهی نسبت بما‬
‫خشونتی از خود نشان میدادند ولی هرگز ظالم و بی انصاف نبودند‪ ،‬ما شکی نداشتیم‬
‫که آنها طبق اصولی عالی ما را تربیت میکردند‪ ،‬منتها از نقطه نظر کودکی آنرا بحال خود‬
‫زیانبخش میپنداشتیم‪ .‬مادام رزو در ظرف چند ماه کلیه اعتبار و احترام وجود آنها را زیر‬
‫پا گذاشت‪ .‬بچ ‌ههایش فکر نمیکردند بلکه مثل آئینه بودند‪ .‬مثل جیو‌های که پش آئینه‬
‫میمالند‪ .‬نگهداری احترام مادر برای وجودشان واجب بود‪ .‬تمام اصول تربیتی (واقعا چقدر‬
‫این کلمه بزرگ نفرت انگیزست!) در نظرشان غلط میآمد زیرا حتی شامل ترحم فرزندی‬
‫نبود و از اینرو وقتی در لابل آنژری کسی اسم مهر فرزندی را میبرد با خنده تمسخر آلودی‬

                                                          ‫جوابمیگرفت!‬
‫این داستان تاثر انگیز وقتی تبدیل بیک داستان مضحک و خند‌هآور شد که مادرمان‬

   ‫خواست‪ ،‬علاوه بر اختیار تربیتی‪ ،‬اختیار فکر و شعورمان را نیز در دست خود بگیرد‪.‬‬
   100   101   102   103   104   105   106   107   108   109   110