Page 108 - Afie-dar-mosht
P. 108

‫‪ 106‬افعی در مشت‬

      ‫_ بروید آقای مارسل! بروید من و پدرتان و خدای مهربان شما را می بخشیم‪.‬‬
‫وقتی نوبه من رسید خاموش ماندم‪ .‬بنظرم میرسید که باید بیسرو صدا بگناهان خود‬

                          ‫اعتراف کنم‪ .‬مادرم وقتی وضع چنین دید از من پرسید‪:‬‬
                        ‫_ منتظر چه هستید؟ فرزند عزیزم شما را چه میشود؟‬

                                                          ‫جواب دادم‪:‬‬
                        ‫_ البته من گناهانی کرد‌هام ولی بهیچوجه یاد نمیآید‪...‬‬

                                                    ‫بابا تروبل هم گفت‪:‬‬
                                                   ‫_ من هم یادم نمیآید!‬
                                                ‫مادام رزو بخشکی گفت‪:‬‬
                            ‫_ آیا میل دارید با شما کمک کنم تا یادتان بیاید؟‬
‫هر اتفاقی میافتاد بهتر از کمک مادرم با من بود‪ .‬از این رو بتفصیل شروع بشرح‬
‫حکایت کنفیتور (مربا) کردم و گفتم که آدمی بیحوصله‪ ،‬پرخور (خدایا چه پرخور ‌یای!)‬
‫تنبل و مغرور هستم و یادم میآید که تمام این عیوب را نیز شب شنبه گذشته کشیش‬
                                                  ‫سوله دو برایم ذر کرد بود‪.‬‬

                                                      ‫خانم مادرم گفت‪:‬‬
                              ‫_ فرزندم ادامه بدهید و صریح و صادق باشید!‬

                                                     ‫پدرم پیشنهاد کرد‪:‬‬
                                  ‫_ تصور میکنم که برای امروز بسش باشد‪.‬‬
‫و تا وقتکیه جلسه برقرار بود حقشناسی عمیقی نسبت باو در خود حس میکردم_ بعد‬
                                   ‫فردی بنوبه خودش دو زانو نشست و گفت‪:‬‬
‫_ من امروز بچه عاقلی بودم‪ .‬پدرم بمن وعده داد که جایز‌های بمن بدهد زیرا دوازده‬

                                                    ‫وسیله اختراع کردم تا‪...‬‬
                                                    ‫ناگهان مادرما گفت‪:‬‬
   103   104   105   106   107   108   109   110   111   112   113