Page 124 - Afie-dar-mosht
P. 124
122افعی در مشت
داشت و از خدمت خود اخراج کرد .حقوق باباتروبل بسیار کم بود و با او بسان غلامی
رفتار می شد .بیچاره هر روز ابتدا دست و رویش را در لگن میشت و سپس آن لگن
مقدس را بخانم خانه که فرمانروای مطلق بود می داد بابا فقط یک نقطه ضعف داشت
و آن هم این بود که نمی توانست تعفن گفتهای چوبی ما را تحمل کند زیرا هر وقت که
خلاف عادت دماغش را بالا می کشید ،رایحه متعفن کفشهای چوبی را استنشاق می
کرد و می گفت:
-باز کفشهایتان گندیده است:
اتفاقا کفشهای ما هم هر شش هفته یکبار عوض می شد ولی از آنجا که هر آغازی
انجامی دارد ،در یکی از روزهای ماه مارس که مصادف با روز قتل سزار ( )۱بود حادثه ای
اتفاق افتاد که جریان زندگی بابا تروبل را عوض کرد .آن روز بابا در اطاق درس ما ،داشت
صفحهایازکتاب معروفدوویریس()2رابمایاد میدادکهآقایرزوسبیلجنبانانوارد
شد و پس از آن که رشته درس را قطع کرد با لحن تحکم آمیزی گفت:
-آقای آیه :چند کلمه ای با شما حرف دارم ،بگوشه ای برویم:
و چون از در خارج شدند ،سه گوش متعلق بمن فردی و مارسل بدرچسبید تا از
عاقبتقضیهباخبر شود ،فردی گفت:
-این در نمیگذارد بشنویم.
و راست هم میگفت زیرا در خیلی ضخیم بود .اما آقای رزو ناگهان فریاد کشید،
-آقای آبه :شما زیاده روی میکنید و احترام لباس روحانیت را از بین برده اید .الان ننه
ملانی که از اهالی لاورژه است ،از اطاق کارم بیرون رفت .او آمده بود شکایت کند که گویا
شما زیر پای دختر بزرگش نشسته اید و میخواهید او را از راه بدر برید! درست نمی دانم
که به چه علتی شما طرز رفتارتان را عوض کرده و چنین طریق افتضاح آوری را در پیش
گرفته اید ولی بهر حال دیگر حق ندارید که به تدریس اطفالم بپردازید.
اما هنوز حادثه مضحک اصلی اتفاق نیافتاده بود پدرم گفت:

