Page 130 - Afie-dar-mosht
P. 130

‫‪ 128‬افعی در مشت‬

‫اما نگاهت با نگاه من تلاقی کرد و هوست با هوس من در هم آمیخت‪ .‬من همچنان در‬
‫سکوت محض‪ ،‬محکم و استوار نشسته بودم و نه تنها کوچکترین حرکت غیر عادی ای‬

             ‫مرتکب نمیشدمبلکه میدیدم که چقدر ازین طرز نشستم راضی هستی‪.‬‬
‫فولکوش هنوز دارم با تو صحبت می کنم‪ ،‬میشنوی؟ آری حتما میشنوی‪ ...‬پس گوش‬
‫کن «تو حیوانی بیش نیستی موهایت خشکیده و چانه ات فرو رفته است و گوشهایت‬

                                 ‫بقدری بزرگست که آدم خنده اش می گیرد‪»..‬‬
           ‫مادرجان تو حیوانی بیش نیستی راستی میدانی که ابدا دوستت ندارم؟‬
‫باز با همان صداقت فوق العاده ام بتو میگویم که جمله‪« ،‬نه‪ ،‬من ابدا از تو متنفر‬
‫نیستم» درباره من مفهومی ندارد‪ .‬اگر یادت باشد این جمله از شیمن است و چون ما‪،‬‬
‫در آن زمان بآموختن آثارگرنی مشغول بودیم خصوصیات قهرمان را حفظ میکردیم آری‬
‫مادر‪ ،‬من ترا دوست ندارم‪ .‬حتی میتوانم بگویم که از تو متنفرم ولی باز این کلمه مرا راضی‬
‫نمیکند‪ ،‬اوه! تو میتوانی باز چشمهای زاغت را بمن بدوزی‪ ،‬آن چشمهای سبز خاکستری‬
 ‫مسومی را که آفت جان ما بود‪ .‬ولی من دیگر از ترس‪ ،‬چشم را از تو بر نخواهم داشت‪.‬‬
‫اول برای آنکه مرده شوی رویت را ببرد و دوم برای آنکه بی بته با نظر تحسین آمیزی‬
     ‫مرا نگاه میکند‪ .‬او میداند که من دارم مسابقه ای را که یکروز با او گذاشتم میبرم‪.‬‬
‫این مسابقه عبارت از آن بود که من عهد بسته بودم یکروز هفت دقیقه و بیست و سه‬
‫ثانیه تو را نگاه کنم و نگاه هم کردم‪ .‬الان دارم این رکورد خود را میشکنم «بی بته» بیچاره‬
‫چشم از من برنمیدارد و بی آنکه بساعت مچی تو نگاه کند‪ ،‬دارد رکورد جدید مرا اندازه‬

                                                                 ‫میگیرد‪.‬‬
‫مادر! بدان که تو امروز محکوم بمرگی‪ ...‬آن بو گندوی بد قواره هم مرا نگاه میکند‪:‬‬
‫خوبست بدانی که او از من میترسد و دائما بفکر تلافی هاییست که من ممکنست بر‬
‫سرش دربیاورم‪ .‬هر وقت لازم باشد کونش را نیشگون میگیرم و آنوقت میداند که اگر‬

                                     ‫دهان باز کند پوزه اش را خرد خواهم کرد‪.‬‬
   125   126   127   128   129   130   131   132   133   134   135