Page 131 - Afie-dar-mosht
P. 131
هروه بازن 129
ژان باربلیوین کوچولو هم که او را دوست نمیداشت همین را میگفت؛زیرا تو باید
بدانی که هیچ کس؛ حتی آنکسانی که بگمانت صادقانه بتو خدمت میکنند ،دوستت
ندارند .پس فولکوش می بینی که من هزار دلیل برای انتقام خود دارم و میتوانم مستقیما
بچشمانت نگاه کنم و حتی پلکی هم بهم نزنم؟ ببین که همچنان در مقابلت نشسته
ام و نگاهم ،بنگاه افعی مانندت دوخته است ،می بینی که یکدستمرا دراز کرده ام و با
دست دیگرم گلویت را میفشرم ،میفشرم و آنقدر میفشرم تا خفه ات کند؟ افسوس که
این انتقام یک خطای باصره ساده بیشتر نیست :افسوس که فقط وسیله درد دل کردن
است .افسوس که تو خفه نخواهی شد و باز زوزه خواهی کشید .اما عیبی ندارد .فردی با
ضربات مختصری که بر وی میز میزند بمن میفهماند که مسابقه را برده ام و توانسته ام
با رکورد هشت دقیقه درچشمانت نگاه کنم .آه ای فولکوش ،ای افعی حقیقی من :من با
نگاهم تف برویت می اندازم تف به پیشانیت می اندازم ،تف به ...
_ فردی ،هنوز که با انگشتهای کثیف روی میز میکوبی! تمام شد :مغلوب شدی.
بهانه ای پیدا کردی تا چشمت را از من برداری .بعد با نوک چنگال محکم بدست وارث
اول خانواده مان میکوبی و آنوقت چنان گوشه ابرویی میاندازی که میفهمم میگویی،
«احمق ابله» دستم برسد چنان بزنمت که خدا میداند بچه حالتی بفتی :۱ولی چون من
لبخند ملایمی میزنم .یعنی لبخندی که جز تو کسی نمی تواند؟ ترا به بیند ،تو بفکر انتقام
میافتی و نوک چنگال را از پشت دست فردی برمیداری چنان جایی را برای زدن انتخاب
میکنی که در حال عادی انسان باید ماهها ،مفاصلش درد بکشد ،بعد چهار مروارید قرمز
در پشت دست معصوم فردی پدیدار میشود نشان میدهد که تو نوک چنگال را محکم
در دستش فرو برده ای ..بیچاره تو را زیر چشمی نگاه میکند و پدرمان بعلامت اعتراض
ضعیفیمیگوید.
-پل؛ من که بتو گفتم با پشت چنگال بزنی:
آبه ،آموزگار جدید ما که ازین حرکتت بنفرت آمده است ،معصومانه پلکهایش را بهم

