Page 132 - Afie-dar-mosht
P. 132

‫‪ 130‬افعی در مشت‬

‫میگذارد و دیگر نمیتواند در آن خانه تاب بیاورد‪ .‬از اینرو هر چه زودتر ترا ترک میگوید‪.‬‬
‫نگاه کن‪ :‬واقعا چقدر من کم حافظه ام‪ .‬یادم رفت که از این آیه صحبت کنم‪ .‬حال آن که‬
‫او چهارمین معلم ماست‪ .‬غیر ازو دو نفر دیگر بودند که حاضر نشدند «سیستم تربیتی‬
‫قوی و خشن» تو را قبول کنند‪ .‬آن دو از زیر کار شانه خالی کردند زیرا مادر یکیشان‬
‫مریض بود و دیگری بمبانی اخلاقی داشت‪ .‬آخرین آموزگاری که پیدا کردی طلبه کوچکی‬
‫اندامی بود که برای استفاده از تعطیل بلابل آنژری آمده بود‪ .‬وقتی او داخل خانه ما شد‬
‫حرارت زیادی از خودش نشان میداد‪ .‬خوتان فکر کنید که معلمی کودکانی که ممکن‬
‫است در آینده از روحانیون بزرگ کلیسا بشنود‪ ،‬چقدر لذت دارد؛ من تصور میکنم که‬
‫بیچاره طلبه فطرتا ما را مومن و متقی تشخیص میداد و متاسف بود که چرا تاکنون با‬
‫تعداد زیادی شاگرد از نوع ما در خیابانهای لابل آنژری گردش نکرده در حالی که مثلا‬
‫شش شاگرد جلو و شش شاگرد پشت سرش راه می رفته اند بدانها درس نیاموخته است‪.‬‬
‫ولی طول نکشید که حادثه ای پیش آمد و نام این طلبه کوچولو برای همیشه در ذهنم‬
‫باقی ماند‪ .‬اما چرا‪ ،‬لعنت بر شیطان! چرا من هنوز قیافه نجیب و مهربان و آخوند مآبانه او‬
‫رادربرابرخود میبینم؟«آهایتغارآبگوشت»سعیکنبهبینم‪،‬شایدبفهمیکهچرااودر‬
‫نظر تو چنین وضعی را پیدا کرده است‪ .‬آه ! بخشید تغار آبگوشت خودم هستم‪ .‬آری علت‬

 ‫آنکه قیافه او برای همیشه در نظرم باقی ماند آن بود که او مادر‪ ،‬هرا در آغوش گرفت‪.‬‬
‫آغوش‪ :‬بلی همانشب که من و فردی رکودگیری کرده بودیم او مادرم را در آغوش‬
‫گرفت و این حادثه در موقعی اتفاق افتاد که همه داشتیم دعای شبانه را میخواندیم آیا‬
‫واقعا من مادر هرا بدان حد عصبانی کرده بودم که دچار چنان حالتی شد؟ اگر آری چه‬
‫کار خوبی‪ :‬حالا همه چیز یادم میآد کوچکترین جزءآن حادثه در خاطرم زنده میشود‪.‬‬
‫مادرم را میبینم که رنگش کاملا سفید شده است و پدرم زیر لب دعای‪ ،‬بخاطر داشته‬

                                                        ‫باشید را می خواند‪:‬‬
‫آه‪ :‬ای عذرای مقدس و مهربان ‪ ،‬بخاطر داشته باشید که هرگز نشنیده است کسی‪...‬‬
   127   128   129   130   131   132   133   134   135   136   137