Page 58 - Afie-dar-mosht
P. 58

‫‪ 56‬افعی در مشت‬

‫داشت (چنانکه همه میدانند‪ ،‬این شغل‪ ،‬شغل نان و آب داری نیست!) پل پلووینیک هم‬
‫نوه بانکدار معتبری بهمین نام داشت که اولی صاحب کرسی بزرگی در مجلس سنا بود‬
‫و دومی که درجه سرگردی داشت با افتخار تمام در میدان نبرد بقتل رسید (و این مسئله‬
‫باعث شد که ارثی ‌هاش دو برابر شود!) ایندختر سیصد هزار فرانک جهیز داشت‪ ،‬سیصد‬
‫هزار فرانک طلا! و در یکی از پانسیونهای وان تربیت شده بود‪ .‬او فقط ایام تعطیل خودش‬
‫را نزد پدر و مادرش میگذرانند و آنقدر هم بتحصیل در آنجا ادامه داد‪ ،‬تا پدر و مادرش‬
‫اولین مردی را که بخواستگاری او آمد بادیده خریداری ملاحظه کردند‪ .‬لازم است بگویم‬
‫که پل پلووینیک دختری محجوب و مکار بود و پدر و مادرش بمردی احتیاج داشتند که‬
‫شهرتش در تمام اطراف واکناف پیچیده باشد و بتواند از آن کودک معصوم و مکار و هیچ‬
‫چیز ندیده نگهداری کند‪ .‬اتفاقا پدرم هم مردی فهیم بود و در سیاست و آداب معاشرت‬
‫ید طولائی داشت من غیر از این چیزی درباره جوانی مادرم نمیدانم و این مطالب مستلزم‬
‫تبرئه ایام جوانی خودم نیست و بعلاوه در خانواده ما مجاز نیست که افراد تا این اندازه‬
‫از گذشتگان خود بی اطلاع باشند! باری‪ ،‬پدرم رفیقه کوچولوئی داشت که یابند مذهب‬
‫پروتئان بود (و عمو بزرگم و نه رزو‪ ،‬بخوبی از طرز مراوده آندو با یکدیگر مراقبت میکرد!)‬
‫ولی بعلت کثرت جهیز مادرم‪ ،‬پدرم در واقع با جهیز او ازدواج کرد و این مسئله باعث شد‬
‫که تا زمان سقوط پوانکاره خود را در صف اعیان و اشراف جا بزند‪ .‬بر اثر این ازدواج‪ ،‬که‬
‫بعلت فقیر بودن خاندان رزو امری اجتناب ناپذیر جلوه کرد‪ ،‬متوالیا اطفالی بدنیا آمدند که‬
‫اولی اسمش فردیناند و اگر دلتان بخواهد فردی ملقب به ب ‌یبته بود و دومی من بودم که‬
‫ژان یا هر چه دلتان بخواهد نام داشتم (ولی اگر باز بخواهید مرا همان تغار آبگوشت بنامید‬
‫دندانتان را خرد خواهم کرد!) و بالاخره مارسل ملقب به بو گندو بدنیا آمد که برادر سوم‬
‫ما بود‪ .‬شنیدم که بعد از ما‪ ،‬مادرم باز چند بار بی آنکه دلش بخواهد آبستن شد و البته‬
‫منبهبچ ‌ههائیکهمادرمپسازمابآنهاآبستنشدبدونحسادتنگاهنمیکنمزیرانطفه‬
‫آنها خوشبختانه شا نمی داشت و همه را قبل از موعد مقرر بدیار عدم فرستاد و نگذاشت‬
   53   54   55   56   57   58   59   60   61   62   63