Page 57 - Afie-dar-mosht
P. 57

‫هروه بازن ‪55‬‬

‫این قهرمان بزرگ‪ ،‬براداری داشت که پدربزرگ من بود و پدربزرگم نیز مثل تمام‬
‫مردم جهان زنی داشت که باسم مذهبی‪ .‬مریم موسوم بود این زن و شوهر یازده بچه پیدا‬
‫کردند که هشت تایشان را تحت همان تعلیمات مسیحی بار آوردند‪ .‬علت آنکه پدربزرگم‬
‫و زنش صاحب یازده فرزند شدند آن بود که شش تا از بچ ‌ههای اولشان دختر بودند و‬
‫چهارتایشان زندگی تاریک دنیائی در پیش گرفتند (یعنی عالیترین سرنوش ‌تها را برای‬
‫خویش انتخاب کردند) بدین جهت لازم بود آنها پسری داشته باشند تا بتواند اسم و رسم‬
‫فامیل را حفظ کند زیرا دخترانشان در ردیف مردم عادی درآمده بودند‪ .‬پدر من درست‬
‫هفتمین فرزند آنها بود و بهمین مناسبت نام حواری بزرگ ژاک را بر او گذاشتند‪( .‬ژاک‬
‫یکی از دو روحانی بزرگی بود که در قضیه سن فیلیپ قرار مصالح ‌های را با او گذاشت!)‬
‫و پدربزرگ گرامی وقتی مشاهده کرد که بالاخره هفتمین فرزندش ترینه از کار در آمده‬
‫است‪ ،‬دیگر حیفش آمد که قبل از داشتن سه چهار بچه دیگر از مادربزرگم مریم‪ ،‬بمیرد‪.‬‬
‫بدینطریق پدربزرگم لیاقتی از خود نشان داد زیرا عزیز دردان ‌هاش میشل رزو از روحانیون‬

             ‫بزرگ دین عیسی گردید و امروز دفتر دار روابط کلیسائی در آمین است‪.‬‬
‫بنابراین قضا و قدر‪ ،‬یعنی همان قضا و قدری که باعث میشود یکنفر شوالیه بدنیا بیاید‬
‫و دیگری سیب زمینی‪ ،‬همان قضا و قدری که در لاطار اجتماع‪ ،‬موجودات را با شانس‬
‫یک بر دو میلیارد‪ ،‬ببازی میگیرد‪ ،‬باعث شد که من بصورت یکی از افراد خاندان رزو بدنیا‬
‫بیایم‪ ،‬و تولد من در حکم رشد جوانه کوچکی بر روی شاخه یکی از شجر‌ههای کهنسال آن‬
‫بود و اگر معتقدات مذهبی افراد بشر را بان درخت زیتون بی باروبری فرض کنیم من یکی‬
‫از آخرین درختهائی بودم که در مزرعه عقاید بشری غرس گردیدم‪ .‬همین قضا و قدرهم‬

                               ‫باعث شد که من مادری داشته باشم‪ ،‬مادریکه‪...‬‬
‫خوبست ازین جلوتر نرویم‪ ...‬شما فقط بدانید که پدرم ژاک رزو در سال ‪ ۱۹۱۳‬با‬
‫یکی از ثروتمندترین دختران کشور یعنی پل پلو وینیک ازدواج کرد‪ .‬در آنسال پدرم درجه‬
‫دکتری خود را در علم کلام گرفته بود و در دانشگاه کاتولیکی کشور بتدریس اشتغال‬
   52   53   54   55   56   57   58   59   60   61   62