Page 60 - Afie-dar-mosht
P. 60
58افعی در مشت
و جمع عم هها و پسر عموهایم را افزود زیرا مادربزرگم پیشوایان دینی خویش را شدیدا
میپرستید و دیگران هم کم و بیش تابع اصول سه گانه بودند و البته این اصول ،اصول
ریاضی نیست ،بلکه بطور معجز آسائی مربوط بنحوه حمابیست که آنها در قبال تقوی و
خدا پرستی سه روحانی بزرگ مسیحی پیش خود میکردند (باید متوجه باشیم که هر یک
از ما ،در مورد عبادت خدا ،حساب جار یای با ارواح مقدسه داریم! زیرا این ارواح برزخ
میان ما و او هستند و بعنوان میانجی میتوانند شفیع ما نزد او واقع شوند!)
بلی من آدم متدینی بودم و یادم میآید که نخی برگردن داشتم .آخ چقدر از دست این
نخ بلا کشیدم! واقعا چیز مضحکی بود! شما باید حتما رایحه این ایمان دینی مرا حس
کنید .اما بدانید که در آن دنیای خشک هم روحم نمرد! آن نخ مربوط به جعبه شکلاتی
بود و با آنکه میگفتند آنرا مادام پلووینیک (مقصود مادر مادرم است)_ ظاهرا باید او را هم
مادربزرگ صدا کرد! _ فرستاده است ،فاسد و مسموم نشده بود.
مادام پلووینیک هنوز هم در زوجیت سناتور موربیان قرار داشت و شکلاتهای مزبور در
واقع پروتکل محبتی بشمار میرفت که مادام پلووینیک بما ابزار میکرد و منظما سالی سه
بار از آنها برایمان میفرستاد .اولین بسته ای شکلاتها در روز اول ژانویه ،دومی در روز عید
فصح ( )۱و سومی روز تولدمان میپرسد بمن فقط حق داشتم روزی دو بار ازین شکلاتها
بخورم یکی صبح و یکی عصر ،آنهم پس از ادای مراسم قانونی صلیب.
درستنمیدانمچهجنایتیمرتکبشدم،آیابااستفادهازعدمتوجهمادموازلارنشتین،
از حدود خود تجاوز کردم و یا چنانکه مدتها دلم میخواست بمگس کشی پرداختم (مگس
کشیهمیشهباعثآنمیش دکهمادموازلارنشتینبالحنتحقیرآمیزیبمنبگوید:
_ آهای تغار آبگوشت! این دعای صلیب توست که دارای میخوانی...؟)
...خلاصه نمیدانم ولی فقط میدانم که شب دچار پشیمانی و ندامت و افری گشتم.
آنشب دراطاقم (لابل آنژری بقدری بزرگ بود که هر کدام از ما ،دراوان طفولیت ،دارای
اطاق جداگان های در آن بودیم و اینکار هم بد نبود زیرا کودکان را با اقامت تنها در اطاق

