Page 62 - Afie-dar-mosht
P. 62
60افعی در مشت
آنوقت بدون آنکه با ساده لوحی تمام مرتکب اشتباهی که بعلت قصد شوم خود کشی
کرده بودم ،بشوم .مغرورانه خوابیدم و این غرورم ،در واقع یک غرور عمیق روحی بود.
اما صبح روز بعد مادمو ازل ابدا چشمش بجای نخ نیفتاد .او فقط گفت:
_ آه! این بچه را نمیشود رام کرد.
بعد درحالیکه آثار محبت ملایمی در چشمانش هویدا بود خندان شد و گفت:
_ ژان! خدا میل ندارد که انسان با سلامتی خودش بازی کند .من مجبورم که جریان
را بلافاصله بمادربزرگت اطلاع بدهم.
من با خشنودی تمام این حرفها را میشنیدم اما ظاهرا چنان وا نمود میکردم که وجدانم
مورد سرزنش قرار گرفته و صمیمانه از عمل خود خجل و متاثر هستم .پنچ دقیقه بعد،
مادربزرگم درحالیکه درحالیکه شال منگوله دارش را روی بد شامسرش انداخته بود،
بسویم خم شد و شد شروع بسرزنشم کرد .اما طرز صحبتش اصلا بسرزنش نمیماند.
نگاهش که ابدا سرزنش آمیز نبود ،بلکه از فرط غرور آمیخته با ترس میدرخشید بعد
انگشتش را ،آن انگشت ظریفی را که مثل انگشتهای زن نویسند های میماند ،چنانکه گوئی
خط قرمزی از راه لطف بدورم میکشد ،بدورم کشید و چنانکه گوئی با این عمل مرا وادار
ببزرگترینتوب ههاکردهگفت:
_ باید بمن قول بدهی که دیگر بدون اجازه من اقدام بتوبه گناهانت نخواهی کرد.
نیست ژان کوچکم؟
آنروز دیگر کسی مرا تغار آبگوشت ننامید .من این وعده را بمادربزرگم دادم و او نیز
مثل مادموازل ،درحالیکه سرش را تکان میداد از اطاق خارج شد .هیچکدام از آندو قادر
نبودند طفل معصوم و مومنی را تنبیه کنند .وقتی آنها از در خارج شدند ،من با گوشهای
تیزم شنیدم که مادربزرگم با صدائی آهسته بمادموازل ارنشتین سفارش میکرد:
_ مادموزل! مواظب این کوچولو باشید .من بخاطرش دلو! پسم اما باید اعتراف کنم
که امید زیادی باو دارم.

