Page 66 - Afie-dar-mosht
P. 66
64افعی در مشت
فوت مادربزرگ ما بر اثر ابتلا بمرض اورمی صورت گرفت و آن زن بزرگوار سه روز
هم در مقابل آن مقاومت کرد .اورمی در میان افراد فامیل ما یک مرض عمومی بود گویا
در میان تمام اشخاصیکه به کارهای فکری و معنوی اشتغال دارند عمومیت دارد! (در
واقع طبیعت بدینوسیله از آنها که نمیخواهند اورهی خو نشان را از طریق تعرق کم کنند،
انتقام میکشد!) اما مادربزرگ بزرگوار ما که ضمنا زن خوش قلبی هم بود ،بطوریکه پس
از سا لها مهربانی او را فراموش نکردهام_ با قدامی دست زد که کاملا لیاقت آنرا داشت.
او بطور مصممی از عمل سوئد گذاری ( )۱و سایر معالجات تنفر آوری که ممکن بود چند
روز بیشتر زنده نگاهش دارد خودداری کرد و تقاضا نمود که پسرش کشیش و دخترش
کنتس بارتولومی ،ساکن سگره بر بالینش حاضر شوند و آنگاه گفت:
_ من میل دارم خیلی نظیف بمیرم .ساکت شوید ،من میدانم که اجلم فرا رسیده
است .بکلفت بگوئید که یکجفت ملافه گلدوزی شده را از کشوی چهارم قفسه اطاق
کفشکن بیاورد و روی تختخوابم پهن کند .وقتی دوباره وضع بسترم مرتب شد اجازه
بدهیدبچ ههابیایندتو!
آنها بدستور او عمل کردند .وقتی ما وارد اطاق شدیم مادر بزرگ روی
تخت خوابش نشسته و پشتش را بدو ناز بالش تکیه داده بود .ظاهرا رنجی نمیبرد،
حال آنکه بعدها دانستم که طرز مردن او از درناکترین مردنها بود .او اصلا سکسه نزد و
نال های از دل بر نیاورد .معمولا چنین مناظری را باطفال کوچک نشان نمیدهند ،زیرا در
تمام مدت زندگی خاطره هولناک تماشای مریض محتضر در ضمیرشان باقی میماند و
مثل تصاویر اپینال ( )۱از بین نمیرود .مادربزرگ دستور داد بزاتو بنشینیم ،بعد زحمتی
کشید تا دست راستش را بلند کند و بنوبت روی پیشانی ما بگذارد .آنگاه در ابتدا برادر
بزرگم را مخاطب قرار داده گفت:
_ شما را بخدا میسپارن ،کوچولوهایم!
ولی همین! دیگر نمیشد قوایش را برای تسلی ما بکار ببرد! ما چنانکه گوئی از مقابل

