Page 61 - Afie-dar-mosht
P. 61
هروه بازن 59
تاریک عادت میداد!)
...همانشب در اطاقم با موافقت کامل با پتیست (با پتیست اسم اصل و دینی من
بود ،یعنی اسم فرشته نگهبانم ،که در واقع خادم من به شمار میرفت ،زیرا فرشته نگهبانی
که اسمش روی یکی از اطفال خاندان رزو گذاشته میشود باید بداند که طفل مزبور
نمیتواند بتنهائی بار گناهان خود را بر دوش بکشد!) ...همانشب در اطاقم بقصد توبه
تصمیم گرفتم که خود را بدار بیاویزم .آن نخ جعبه شکلات که رویش کلمه ،تقدیم
بمارکیز ثبت شده بود با همه ظرافت و برندگی که داشت ناگهان فکر توب های را که ممکن
بود مورد قبول باریتعالی واقع شود در من بوجود آورد .آنرا بدور گردنم بستم و گرهش
را بتدریج آنقدر کشیدم که حقیقتا دردم آمد .من بهمان ترتیبی که گردن افعی را فشار
میدادم گره نخ را میکشیدم .ابتدا حرارتم خیلی زیاد بود ،بعد از دو سه دقیقه ،حالت بی
اعتنائی آمیزی نسبت بآن در پیش گرفتم و عاقبت متاثر شدم .من هیچوقت آدم نازک
نارنج یای نبودم و کسی هم نازک نارنجی بودن را بمن یاد نداد.
اما برای قوت و طاقت یک بچه حدودی وجود دارد و این حدود هم برای کودکی که
فقط هفتاد و دو ماه مزه تحمل درد و رنج را چشیده ،خیلی کم است.
بالاخرهببهانهاینکهممکناستنخبعلتکشیدگیفو قالعادهپارهشودازکشیدنآن
دست برداشتم ،ولی صحیح نبود فداکاری خویش را از یاد ببرم و مخصوصا ابدا نمیبایست
آثار آنرا از بین میبردم .در هر حال صبح روز بعد مادموازل برای پیدا کردن من میآمد و
مثل همه روزها ،همه روزهای شنبه میگفت:
_ یالا! عجله کن ،تنبل! ...خدا را شکر که یک امروز را برای عبادت بخودش بما
اختصاص داده! آهای تغار آبگوشت! امروز روزیت که تو باید پیراهنت را عوض کنی! تو را
بخدا تمیزش نگهدار و محض رضای پسرش حضرت عیسی لک هاش نکن! اگر بمستراح
میروی خوب خودت را تمیز کن! پدر ما حضرت عیسی در آسمان است و ...و غیره!
آه چه شنبه با افتخاری! مادموازل ارنشتین حتما چشمش بقطعه نخ خواهد افتاد!

