Page 67 - Afie-dar-mosht
P. 67

‫هروه بازن ‪65‬‬

‫سلطانی خارج میشویم‪ ،‬عقب عقب رفته از اطاق خارج شدیم و امروز پس از بیست سال‬
‫که از آن حادثه جا نگداز میگذرد‪ ،‬اعماق قلبم بر اثر یاد آوری آن مرتعش میگردد و اصرار‬
‫دارم که قبول کنید‪ ،‬این طرز مردن‪ ،‬کاملا در خور شان او بوده است‪ .‬مادربزرگ!‪ ...‬آه! ای‬
‫مادربزرگ! البته او سیمای معمولی مادربزگها را نداشت‪ ،‬بسهولت بچ ‌هها را نمیبوسید و‬
‫بآنها «قاقا_ ل ‌یلی» نمیداد‪ .‬اما وقتی که آثش علاق ‌هاش بما شدید میشد‪ ،‬واز فرط هیجان‬
‫واضطراببغضگلویشرامیگرفت‪،‬هرگزسرف ‌هایصادقانهترازسرفهاونمیشنیدم!من‬
‫هرگز منظر‌های نظیر نزع او را که با استقامت فوق العاده سرش را راست نگه داشته بود‬
‫ندیدم‪ .‬ولی این استقامت چند دقیقه بعد بر اثر هجوم یک تب ساده سی و هفت درجه‬
‫و نیمی در هم شکست‪ .‬مادربزرگ با آن پولکهای سفیدی که بشکل گردن بند بگردن‬
‫آویخته بود‪ ،‬بخاطر زن ناشناسی که کسی ازو حرفی نمیزد یعنی (مادر ما) مادربزرگی کرد‬
‫با آنکه رسما روزی دو بار برای آنزن دعا میکردند‪ ،‬مادربزرگ آرام بود و قبل از دخترش‬
‫زندگی را بدرود گفت‪ :‬او در زمان زندگی خویش دشمن خونی آنزن بود و از این حیث‬
‫هم بهیچوجه نمیتوان او را سرزنش کرد یا آنرا ندیده گذاشت‪ .‬حتی نمیتوان و مخصوصا‬

                                        ‫نمیتوان‪ ،‬از فاجعه مرگش چشم پوشید‪.‬‬
                       ‫مادربزرگ مرد و مادرم باز در عرصه زندگ ‌یام ظاهر شد‪.‬‬
               ‫و بهمین علت سرگذشت من بداستان تاثر انگیزی تبدیل میشود‪.‬‬
   62   63   64   65   66   67   68   69   70   71   72