Page 205 - Afie-dar-mosht
P. 205
هروه بازن 203
درست فکر میکنم؛ هیچ وقت این همه غذا روی میز ندیده بودم بشقابهای چینی و
کارد و چنگال آلومینیم در سرتاسر آن چیده شده بود و بوی کباب بره ،خورش مرغابی،
نان سفید شکری و سایر اغذیه لذیذ ،دیوانه مان کرد .پدرم گفت:
-آهای تامپلرو؛ دست نگهدار! بچه هایم عادت ندارند که این همه غذا بخورند.
مارگریت همسر او که هنوز مشغول آوردن اغذیه و مشروبات جدیدا بود گفت:
-اختیار دارید آقا ،اینها که قابلی ندارد .شراب باعث قوت بدن است ولی فقط در
منطقه ما نوع سفید آن را مصرف میکنند.
اطمینان داشته باشید که ضرری ندارد.
کشیش دکمه لباسش را باز کرد و پدر ما آقای رزو نیز که آن شب «ژاک »!۱۳۷نامیده
میشد بولوز آبی شفافش را از تن درآورد .من در انتهای میز قرار گرفتیم و معده ام را از
غذاهای لذیذ مالامال ساختم و بفکر کشیش نشین خودمان افتادم که هرگز سفره اش
باندازه آن وسیع نبود و اگر چه در فضایش هزارها پرنده و چرنده میجنبیدند معهذا کمتر
بداخل قصر راه مییافتند.
تازه قصرش مگرچه بود؟ قصری که سالی یکبار نمای آن با آب آهک سفید میشد و
حتی یکی دو سنگ از سنگهای زیبای کشیش نشین سوله دو در آن وجود نداشت ،یک
مرتبه ندیدم که مگس در فضایش بپرواز درنیاید یا پشه نیشمان نزند.
پنجره اطاق مشرف بباغ بود و در مقابل آن درخت انجیر بزرگی که قد خمیده ای
داشت مشاهده میشد .من بقدری غرق در خیالات خود شدم که وضع حاضر را از یاد
بردم و فقط شنیدم که تامپلرو گفت:
-مارگریت! چند گیلاس کوچک مشروب برایمان بیآور!
گیلاس مشروب دیگر مرا از هوش بد برد .بیش از این نمیتوانم چیزی بشما بگویم.
فقط یادم میآید غولی که از خنده روده برشده و چشمهایش اشک افتاده بود مرا از جا بلند
کرد و روی تختخواب بزرگ و راحتی گذاشت و این تختخواب بقدری نرم و گرم بود که

