Page 209 - Afie-dar-mosht
P. 209

‫هروه بازن ‪207‬‬

                                            ‫‪ -‬حالت خوبست پسرجان؟‬
‫این صمیت فوق العاده او کمی مرا متعجب ساخت ولی آنرا ظاهر نکردم و مارگریت با‬

                                  ‫دلسوزی در آغوشم کشیده بوسید‪ .‬من گفتم‪:‬‬
                                        ‫‪ -‬مادموازل! الساعهعه بلند میشوم‪.‬‬

‫‪ -‬مادموازل؟ من اسمم مارگریت است و بعلاوه تو باید در همان رختخوابت صبحانه‬
                                          ‫بخوری وقتی من دختر بچه بودم‪...‬‬

‫در رختخواب صبحانه بخورم؟ گمان نمیکنم که این امتیاز جز بفولکوش بشخص‬
‫دیگری تعلق داشته باشد‪ .‬معهذا ابرازی نکردم و بجان شیرینی ها افتادم و در همان حال‬
‫مارگریت شروع بشرح سرگذشت خویش برایم کرد و گفت که چقدر مادرش او را نازک‬
‫نارنجی بار میآورد‪ ،‬حال آنکه زن سقط فروشی نبوده و‪ ...‬اوه! سقط فروش؟ قابل تاسف‬

                ‫است! پس مارگریت عضو یکی از طبقاب پست جامعه بوده؟! خدایا!‬
‫وقتی لیوان شکلات را سر کشیدم ‪ -‬این اولین شکلاتی بودم که در زندگی خوردم‬
‫و هرگز آنرا از یاد نمیبرم زیرا بقدر اولین دعای روزانه در وجودم موثر واقع شد!‪-‬ناگهان‬

           ‫احساس کردم سرخی شرم گونه هایم را فرا گرفته است و از خود پرسیدم‪:‬‬
                      ‫‪ -‬نماز چطور؟ خدایا آیا فراموش کرده ام که نماز بخوانم؟‬

‫و حقیقتش را بگویم شرمم میآمد در خانه کشیشی که تا آن حد بمن مهربانی میکرد‬
       ‫نماز نخوانم و شکر محبت او را بجا نیاورم ولی آن زن مهربان بآرامی جواب داد‪:‬‬

‫‪ -‬امروز یکشنبه است‪ .‬کمی بخواب‪ .‬وقتی موقع خوردن توت فرنگی شد بیدارت‬
                                                                  ‫میکنم‪.‬‬

‫خلاصه بگویم آنجا سرزمین رفاه و نعمت بود و من چنانکه گوئی از موطن خود بکلی‬
‫دور افتاده ام مراسم نماز صبحانه را بجای آوردم و نزدیک ده بفردی که در پالیز کوچکی‬
‫مشغول چیدن توت فرنگی بود ملحق شدم‪ .‬برعکس لابل آنژری‪ ،‬در آنجا کسی چهار‬
‫چشمی ما را نمیپائید ولی صلاح هم نبود که بکلی برای خوردن! توت فرنگی عقل خود را‬
   204   205   206   207   208   209   210   211   212   213   214