Page 210 - Afie-dar-mosht
P. 210
208افعی در مشت
از دست بدهیم زیرا امکان داشت که برای تنبیه ما دامی گسترده شده باشد ،من پرسیدم:
-آرامتر فردی! نباید زیاد طول بدهیم والا پدرمان ..راستی پاپا کجاست؟
-او تور حشره گیری خودش را گرفته و بمعیت باباتامپلرو بشکار حشره رفته است.
من برای آنکه کلامش را تقبیح کنم جواب دادم:
-باباتامپلرو چیست؟ بگو؛ آقا کشیش مونتنوا
فردی جواب داد:
-نه! در اینجا عناوین افتخاری و القابی که مقرری سالیانه دارد ،رایج نیست.
نمیدانم فردی از کی باین حقیقت پی برده بود .او پانزده سال و نیم بیشتر نداشت ولی
متدرجا افکارش بصورت انقلاب درمیآمد زیرا برای کلمات و مخصوصا برای کلمات فوق
العاده ارزش قابل بود .پدرمان در حالیکه رفیقش در کنار او راه میرفت بنزدمان مراجعت
میکرد و تامپلرو تا مرا دید با اشاره بقضیه شب قبل گفت:
-آخ کوچولوی بیچاره! پس اینجور ته همه شرابها بالا میآوری!؟ آه نگاه کن عجب
شراب خورهائی! آخر شما همه شرابهایم راخوردید و چیزی برایم نگذاشتید؟
پدرمان جواب داد:
-بچه هایم در منزل شراب نمیخورند ،مشروبشان فقط آبست! کشیش اعتراض کنان
گفت:
-اوه! و تو هم حرفی نمیزنی؟
پدرم جواب داد:
-زنم برای تربیت آنها ،نظریات خاصی دارد.
تامپلرو از مادام رزو تصوری در ذهن نداشت ولی گویا دلسوز است زیرا توصیه کنان
بپدرم گفت:
-خواهش میکنم که در غیبت زنت ،سعی نکنی قیافه اش را در نظرم عوضی جلوه
بدهی!

