Page 207 - Afie-dar-mosht
P. 207
هروه بازن 205
پدرم میگفت که« :این کشیش روزگاری بدن مجروح مرا بر دوش خود حمل کرده و
بدین طریق زندگانیم را از چنگ مرگ حتمی نجات داده است زیرا در آن زمان برای دومین
بار در خط اول جبهه مجروح شده بودم»
آبه تامپلرو کشیش لایق و کادانی بود ،وقتی در حدود ساعت هشت شب بخانه
او رسیدیم ،باهیکل غول آسای خویش که در حدود یکمترو هشتاد و هفت سانتیمتر
ارتفاع داشت در را برویمان گشود و پدرم را که سخت از ملاقات او بهیجان آمده بود در
آغوش کشید و بخود چسباند .واقعا چطور چنین محبت عمیق و دامنه داری بمرور زمان
میتوانستازبینبرود.پدرم مضطربانهگفت:
-آه تامپلروجان! تامپلروی عزیزم.
کشیش که لب و لوچه یک و پهنی داشت با لهجه کشداری جواب داد.
-آه ژاک لعنتی تو هستی؟ اینها بچه های تو هستند؟
من در آن زمان چهارده سال خود را تمام کرده بودم و فردی هم پانزده سال و نیم
داشت ولی باباتامپلرو مجال تفکر بما نداد و در طرفه العینی ما را از جا بلند کرده بوسه صدا
داری از گونه هایمان ربود .هر چه نگاه میکردیم میدیدیم که این کشیش با کشیشهائی
که تاکنون ملاقات کرده ایم شباهتی ندارد و محبت او نسبت بما بقدری شدید است
که حاضر است با کمال ملایمت صورت نتراشیده زبرمان را ببوسد تامپلرو پس از انجام
تعارفاتمعمولیگفت:
-داخل شوید اگرچه جز در خانه خودتان ،در جای دیگری راحت نیستید ولی
مارگریت کوچولوی منحاضرستپذیرائیقابلی ازشمابکند.
درست فکر میکنم؛ هیچ وقت این همه غذا روی میز ندیده بودم بشقابهای چینی و
کارد و چنگال آلومینیم در سرتاسر آن چیده شده بود و بوی کباب بره ،خورش مرغابی،
نان سفید شکری و سایر اغذیه لذیذ ،دیوانه مان کرد .پدرم گفت:
-آهای تامپلرو؛ دست نگهدار! بچه هایم عادت ندارند که این همه غذا بخورند.

