Page 204 - Afie-dar-mosht
P. 204

‫‪ 202‬افعی در مشت‬

‫دیگری بهمین نام قرار دارد که نسبت بآن دارای رجحانی نیست و فقط راه های دریائی‬
                                                             ‫بیشمار دارد‪.‬‬

‫از شارانت عازم دوردنی گردیدیم ولی محلی که قصد عزیمت بدانجا را داشتیم‬
‫مونتنوسورلادوننامداشتکهکشیشیبنامتونستامپلرودرکشیشنشینآنمیزیست‪.‬‬
‫پدرم میگفت که‪«:‬این کشیش روزگاری بدن مجروح مرا بر دوش خود حمل کرده و‬
‫بدین طریق زندگانیم را از چنگ مرگ حتمی نجات داده است زیرا در آن زمان برای دومین‬

                                      ‫بار در خط اول جبهه مجروح شده بودم»‬
‫آبه تامپلرو کشیش لایق و کادانی بود‪ ،‬وقتی در حدود ساعت هشت شب بخانه‬
‫او رسیدیم‪ ،‬باهیکل غول آسای خویش که در حدود یکمترو هشتاد و هفت سانتیمتر‬
‫ارتفاع داشت در را برویمان گشود و پدرم را که سخت از ملاقات او بهیجان آمده بود در‬
‫آغوش کشید و بخود چسباند‪ .‬واقعا چطور چنین محبت عمیق و دامنه داری بمرور زمان‬

                                 ‫میتوانستازبینبرود‪.‬پدرم مضطربانهگفت‪:‬‬
                                         ‫‪ -‬آه تامپلروجان! تامپلروی عزیزم‪.‬‬

          ‫کشیش که لب و لوچه یک و پهنی داشت با لهجه کشداری جواب داد‪.‬‬
                         ‫‪ -‬آه ژاک لعنتی تو هستی؟ اینها بچه های تو هستند؟‬

‫من در آن زمان چهارده سال خود را تمام کرده بودم و فردی هم پانزده سال و نیم‬
‫داشت ولی باباتامپلرو مجال تفکر بما نداد و در طرفه العینی ما را از جا بلند کرده بوسه صدا‬
‫داری از گونه هایمان ربود‪ .‬هر چه نگاه میکردیم میدیدیم که این کشیش با کشیشهائی‬
‫که تاکنون ملاقات کرده ایم شباهتی ندارد و محبت او نسبت بما بقدری شدید است‬
‫که حاضر است با کمال ملایمت صورت نتراشیده زبرمان را ببوسد تامپلرو پس از انجام‬

                                                    ‫تعارفاتمعمولیگفت‪:‬‬
‫‪ -‬داخل شوید اگرچه جز در خانه خودتان‪ ،‬در جای دیگری راحت نیستید ولی‬

                     ‫مارگریت کوچولوی منحاضرستپذیرائیقابلی ازشمابکند‪.‬‬
   199   200   201   202   203   204   205   206   207   208   209