Page 200 - Afie-dar-mosht
P. 200

‫‪ 198‬افعی در مشت‬

‫به پشتش اصابت کرد او شجاعانه به طرف مسلسل دشمن می خزید منتها برحسب‬
                                                  ‫موضوع پشتش به آن بود!‬

‫من تمام این خاطره ها و حوادث را بطرز درهمی برایتان حکایت میکنم و امیدوارم‬
‫خسته نشوید زیرا من آدم مزاحمی نیستم‪ .‬فقط پدرم برای دفعه هفتاد و چندم شرح این‬
‫ماجرا را آن روز در اتومبیل برایمان حکایت کرد و من متوجه شدم که لابد موضوع قابلی‬

          ‫است و اگر در کتاب خود نیاورم بگناه بخشایش ناپذیری دچار خواهم شد‪.‬‬
‫باری‪ ،‬در اثنائی که پدرم این حوادث را حکایت می کرد و سیتروئن پنج اسبه ما بطرف‬
‫دوئه دولافونتن می رفت و این شهر اولین شهریست که در مسیر مستقیم ما بصوب‬
‫منزل آن دخترک زیبا قرار دارد‪ .‬نزدیک ظهر‪ ،‬کنار دهکده ای روی علف ها ناهار خوردیم‪،‬‬
‫مادام رزو برایمان تعدادی تخم مرغ پخته‪ ،‬مقداری سالاد لوبیا و سیب زمینی پوست‬
‫نکنده! (مقصود سیب زمینی با لباس منزل است!) گذاشته بود و از قرار معلوم‪ ،‬تا دو سه‬
‫روز غذایی جز آن ها نداشتیم‪ .‬بنابراین باز صرفه جویی شروع میشد و ما بفکر افتادیم‬
‫که مبادا عیش مان منغص شود‪ .‬زیرا بغیر از تخم مرغ سایر هدایای مادرم اصولا قابل‬
‫خوردن نبود و بعلاوه از فرط شوری نمیشد آن ها را دهان زد! آقای رزو که قهوه های سر‬

                                           ‫راه را بسیار دوست دارد می گوید‪:‬‬
                                ‫‪ -‬امشب در قهوه خانه ام شام خواهیم خورد‪.‬‬
 ‫و برای آن که راضی مان کند میافزاید‪ -.‬این ظریف شلخته چیزهای کثیفی بما داد‪.‬‬
‫او نمیگوید که‪« :‬بنابر امر مادر شما» ظریف چنین غذایی برایتان تهیه کرد ولی طوری‬
‫حرف میزند که خودمان بفکر آن بیفتیم این دیگر احتیاج به توضیح ندارد زیرا سکوتش‬
‫تقریبا کسل کننده است و بآسانی می توان فهمید که یک انسان متفکر در ظرف یک ثانیه‬
‫از غذایی که مدت ها از آن حمایت کرده دست نمی کشد و بدین طریق اعتبار خویش را‬

                                                            ‫از بین نمیبرد‪.‬‬
‫مراجعه به دفاتر ادارات دولتی و مخصوصا اطمینان به محررین اداره آمار شهرداری در‬
   195   196   197   198   199   200   201   202   203   204   205