Page 157 - Afie-dar-mosht
P. 157
هروه بازن 155
ولی درباره خود مادام رزو باید بگویم که اوضاع چندان بر وفق مرادش جریان نیافت
زیرا عمل کلیه بهیچوجه برایش کفایت نکرد و جراحان که متوجه وخامت حالش شدند
مدتها بر بالینش سرگردان ماندند زیرا عامل مجهولی سلامت او را بمخاطره میانداخت.
مادام رزو اول اجازه نداده بود که غیر از شوهرش کسی با او ملاقات کند ولی حاضرم
شرطبیندمکهکلیهاقدامات لازمرابعملآوردتامجددابصورتبیماردربرابرمانجلوه
نکند و باین منظور ابدا علاقه ای بملاقات ما نشان نداد .معهذا چون بالاخره در چنگال
مرض زمینگیر شد ،پس از سه ماه تقاضای ملاقات ما را کرد .پدرم تصمیم گرفت که ما
را در دو نوبت بملاقات ما او بفرستد و من هم با فردی در نوبت اول بملاقات او رفتم.
آنژر ،سی کیلومتر از لابل آنژری فاصله داشت و در موقعیکه بملاقات او میرفتیم این
فاصله در نظرم کوتاه آمد .بعلاوهمن و فردی در باطن مضطرب بودیم؛ زیرا موهایمان
تراشیده نشده و بلند شده بود و ما هم درین زمینه تقصیری نداشتیم ،معهذا بمجرد آنکه
از در اطاق وارد محل او شدیم ،فولکوش جنون آسا فریاد کشید .
-آه ژان؛ تو یادت رفته است که سرت را بتراشی؛ واقعا این بچه ها ،بچه های نالایقی
هستند؛ من بلافاصله جواب دادم؛
-مادرجان ،پدرم عقیده دارد که ما دیگر بزرگ شده ایم و نباید سرمان را بتراشیم.
فولکوش ابرو درهم نکشید و من در حالیکه سعی میکردم بهیچ صندلی پشتی ندهم
روبرویش نشستم .امیدوار بودم که مادرم از این حیث سرزنشم کند ولی او زبانی باز
نکرد و فقط چون دید دراز کشیدن روی تختخواب کمی از جلال و شکوهش میکاهد ،با
هر زحمتی بود خودش را بلند کرد و روی آن نشاند .ولی وقتی نشست وضعش خیلی
مضحک شد زیرا درست بحیوانات مریض و عصبانی شباهت پیدا کرد و برای آنکه از
تحقیرباطنیماجلوگیریکندیکیازلبخندهایمرموزخودرا(کهلبخندعامشمحسوب
میشد) بر لب بیرنگش دواند ،عاقبت پدرم از جای بر خاست و کلاه و دستکشش را
گرفت و باو اطلاع داد که دفعه آینده بوگندو را بهمراه خویش خواهد آورد .ولی فولکوش

