Page 152 - Afie-dar-mosht
P. 152
150افعی در مشت
و موقع خداحافظی چنان گویی که میخواهد ما راعلامت بگذارد ،با نوک لبش سه بوسه
کوچکبپیشانییکیکماچسباند،بعدمانندمعمولصلیبیهمرویپیشانیمانکشید.
(معمولا پدرمان با چربی خوک و فولکوش با نوک ناخن ،روی پیشانی ما صلیب رسم
میکردند).
سلیطه خانم پس از انجام دادن کلیه احتیاطات لازم سوار آمبولانسش شد و از میان
درختان چنار خیابان مشجر ناپدید گشت( .این لقب را مابلقلب های دیگر او اضافه
کرده بودیم) ما بعادت معمول بنقطه ای از پارک که در مجاورت جاده واقع بود و کلیه
اتومبیلهای عازم آنژر میبایست از آنجا عبور کنند ،رفتیم حسب الامر دستمالهایمان را
تکان دادی ولی این دستمالها بکلی خشک بود.
مدتها بعد وقتی کلاج رفتم و در کلاسهایی که روزی پر از شاگرد بود ،یکه و تنها حضور
یافتم ،احساس کردم که فقط حضور مدیر مدرسه تمام کلاس را تحت تاثیر خویش
قرار میدهد زیرا بنظر من تعداد اشخاص زنده دلیل جنب وجودش یک منزل نمیشود
بلکه اعتبار وحیثیت آنهاست که باعث تحریک چرخهای زندگی در آن میگردد .وقتی
فولکوش از لابل آنژری خارج شد ،ما احساس کردیم که آنرا ضد عفونی کرده اند .زیرا
چنان سکوتی بر آن حکمفرما شد وقتی در طول سراسرها ،درهای آن بهم میخورد ،صدای
بسته شدنشان ،مثل صدای اصابت ضربات چکش بروی یک پیت خالی آدم را ناراحت
میکرد.
آن فریادهای گوشخراش که باعثقطع کلاسهای درس میشد و «بچه ها» را بنزد خود
میخواند آن فریادهایی که چنان در گوش میپیچید که گویی ولگردی پا را از حدود خود
فراتر گذارده و داخل باغ شده است ،دیگر شنیده نمیشد .بیاد دارم که هرگز میل نداشتیم
صدای چنین فریادهایی را بشنویم ولی اگرمیشنیدیم نمیدانستیم با آن مخالفت کنیم زیرا
فولکوش آمرانه بما میگفت« :وقتی منبشما میگویم که فلان مطلب صحیح است ،دیگر
چون و چرا ندارد ».این فریادها ،تمام سر و صداها را -ولو در مواقعی تبدیل بزمزمه ملایم

