Page 155 - Afie-dar-mosht
P. 155

‫هروه بازن ‪153‬‬

                ‫خفاشها با بالهای کر کدارشان بجای چلچله های زیبا بپرواز درآمدند‪.‬‬
‫در آن شب مراسم «اعتراف» روزانه نیز صورت نگرفت‪ .‬من ناگهان چشمم به نگاهی‬
‫کهب‪ 6‬وپدرمانبایکدیگرردوبدلمیکردندافتادزیرابمجردآنکهمارسلبزانونشست‬

                   ‫تا بگناهان خود کند‪ ،‬ذریه حضرت مریم جلو او را گرفت و گفت‪:‬‬
‫‪ -‬شما دیگر بزرگ هستیدو نباید در انظار عام گناهانتان اعتراف کنید؛ ممکنست‬
‫اعترافتان بحال ما مضر باشد‪ .‬فرزندان عزیزم؛ عادت کنید که ازین ببعد‪ ،‬مستقیما با‬
‫خدای خود درد دل نمایید و گناهان خویش را اعتراف کنید و بعد همگی برای سلامت و‬

                                                   ‫شفای مادرتاندعاکنیم‪.‬‬
‫ناگهان جغدی ناله سر داد و من تصور کردم که صدای اعتراض فولکوش است که در‬
‫فضا منعکس شده اما جغد‪ ،‬هراسان درظلمت شب پرید و هیاهوی قورباغه هایی که در‬

                                  ‫ساحل نهر اومه جیرجیر میکردند فرارش داد‪.‬‬
                                                   ‫پس ما «فتح» کردیم!‬

‫از فردا صبح‪ ،‬گردش در باغ اجباری گشت‪ .‬خود ذریه حضرت مریم برای پدرم درین‬
                                                    ‫باره چنین استدلال کرد؛‬

‫‪ -‬آقا؛ بچه های شما باید قوی بشوند‪ .‬حالا مدتی است که پا بسن گذاشته و از لحاظ‬
                                                      ‫بدنی رشدی نکردند‪.‬‬

‫ما توانستیم در هر جای پارک که دلمان می خواست راه برویم‪ .‬من آنقدر دامنه گردش‬
‫خود را توسعه دادم که بقراء مجاور رسیدم‪ .‬علفهای هرزه ی باغ که دیگر دچار کج بیلهای‬

                                        ‫ما نمیشد‪ ،‬دوبارهخیابانها را زینت داد‪.‬‬
‫از سگره عبور میکردیم‪ .‬ب‪ 6‬پدرم را قانع کرد که یکجفت گالوش لازم داریم و او هم‬

                       ‫آنرا برایمان خرید‪ ،‬موهایمان هم از آن پس آزادانه بلند شد‪.‬‬
‫جالب توجه آن بود که ما سه کودکی که گویا فطرتا لاغر اندام و مردنی بودیم‪ ،‬شروع‬
‫برشد و نمو کردیم‪ .‬پدرمان قسمتی از کارهای حشره شناسی اش را بما واگذار کرد‪ ،‬یعنی‬
   150   151   152   153   154   155   156   157   158   159   160