Page 153 - Afie-dar-mosht
P. 153

‫هروه بازن ‪151‬‬

‫میشد‪ -‬تحت الشعاع خویش قرار میداد و هیچ صدایی جرات عرض اندام در برابر آن‬
‫نداشت‪ .‬معهذا فریادهای مزبور یعنی فریادهای او‪ ...‬فریادهای فولکوش‪ ،‬دیگر از بین‬

                                                                ‫رفته بود‪.‬‬
‫ما خیلی خوش شدیم ولی البته این خوش حالی با خوشبختی توام نبود زیرا هرگز نمی‬
‫توان کاخ سعادت و بهروزی را روی ویرانه های بدبختی مداومی بنا کرد‪ .‬ما نمی دانستیم‬
‫برای چه خوش حالیم و مقصود ازین خوش حالی چیست زیرا براستی گیج شده بودیم‪.‬‬
‫من گاهی بفکر آن میافتم که چقدر در آن روز به بت پرستان مولوش و کالی شباهت‬
‫داشتیم‪ ،‬زیرا آنها هم وقتی که معبود زشتروی خود را از دست دادند‪ ،‬گویا دچار چنین‬
‫حالتی شدند‪ .‬ما نمی توانستیم در زندگی عاملی را بجای فولکوش بگذاریم زیرا اگر واقعا‬

         ‫قرار بود قدرتی جای او را بگیرد‪ ،‬قدرت کینه و انتقام بود‪ ،‬نه عشق و محبت‪.‬‬
‫پدر ما آقای رزو که ضمنا اهل شمشیر بود و از مدتی پیش درارتش بدرجه نایب‬
‫سرتیبی رسیده بود بر جای قرار نداشت‪ .‬او از زیر بار قبول مسئولیت شانه خالی کرد‬
‫و مخصوصا ابدا در جزئیات دخالت ننمود‪ .‬فقط سر میز شام‪ ،‬وقتیکه ما با آزادی تمام‬

      ‫بصندلی تکه دادیم و دستهامان را بپهلو انداختیم‪ ،‬حوصله اش سر رفت و گفت‪:‬‬
               ‫‪ -‬تصور نکنید که در غیبت مادرتان باید مثل میمون زندگی کنید‪.‬‬

‫اما دیگر حرفی نزد بقدری مشغول خوردن نان و کره خودش بود که دیگر اعتنایی بما‬
‫نکرد‪ .‬آن «پیرمرد» هر هفته تقریبا نیم لیور ازین کره «مقدس» را میبلعید تا تلافی صرف‬

                                       ‫انرژی خود را در کارهای شاق دربیاورد‪.‬‬
‫من مخصوصا روی کلمه «پیرمرد» تکه میکنم زیرا ما از مدتی پیش این لغت را باسم او‬
‫داخل لغت نامه ها کرده بودیم و حقیت آن بود که با داشتن سیبل خاکستری رنگ‪ ،‬این‬
‫لقب کاملا با او جور در میآمد‪ .‬افسوس که لغت «پیرزن» ده سال بعد وارد کتاب لغت‬

                                                                  ‫ما شد‪.‬‬
‫روز چهارده ژوئیه که روز جشن قانونی اهالی کرائونه است غروب با شکوهی داشت‪.‬‬
   148   149   150   151   152   153   154   155   156   157   158