Page 154 - Afie-dar-mosht
P. 154
152افعی در مشت
(در کرائونه روز استقبال را با تولد ژاندارک در یک روز جشن میگیرند ).آفتاب از خلال
پنجره های کج و معوج لابل آنژری داخل سالن غذا خوری میشد و ازآنجا که پنجره های
لابل آنژری طبق اسلوب صحیحی نصب نشده بود ،چنین اتفاقی فقط یک روز در سال
میافتاد که آنهم طویلترین روزهای سال بود.
اما تصادفا در آن روز یکدسته از آخرین شعاعهای خورشید در مقابل غروب مقاومت
کرد و ضمن گردش در سالون غذاخوری،روی پارچه زردوزی گرانبهایی که تابلوی عشق
پیشه بر آن رسم شده بود افتاد .این اتفاق اتفاقی نادر بود بموجب یک سنت قدمی در
صورت وقوع آن ،مراسمی میبایست صورت بگیرد .در آن زمان که خاندان رزو واقعا
خاندانی منزه و مستقل بود یکی از زمان حیات مادربزرگ ،هر وقت آفتاب بروی پارچه
زردوزی مزبور میافتاد ،کلیه حضار میبایست از جا برخیزید بوسه دوستانه با هم رد و بدل
کنند.
وقتی مادربزرگ مرد ،این رسم هم متروک گشت ولی آقای رزو آن روز ناگهان متوجه
این حادثه گردید و نگاهش از روی تابلوی زردوزی شده بروی صندلی خالی فولکوس
چرخید .کسی ازجا نجنبید خود او محجوبانه گفت:
-آه بچه ها آفتاب روی تابلوی عشق افتاده است.
بقول انگلیسی ها(چون در آن شب ما دیگر انگلیسی حرف نزدیم!) بلافاصله یک
هوچ شدید میان چشم ها برقرار گشت .هوچ عبارتست از مبارزه بین نگاه ها ،بطریقی که
بعاقبت محبت آمیزی منجر شود .آن شب متاسفانه بوسه ای رد و بدل نگردید زیرا همه
محبت خانوادگی حقیر شمردند ببهانه شرم حضور از جا برنخاستند .آه پدرجان! ای پدر،
شما که آنقدر کم درین دنیای فانی زندگی کردید ،چرا آن شب ما را نبوسیدید؟ آیا منظره
شلوغی لابل آنژری ،گردشدختران تارک دنیا ،قهقهه دختر بچگان زیبا و زنان دلفریب ما
نعتان شد ،یا پیش چشم منظره دیگری را در خاطر مجسم میکردید؟
همین؛ بعد ظریف آمد و بشقابها را جمع کرد .آفتاب نرم نرمک بزیر افق رفت و

