Page 89 - Afie-dar-mosht
P. 89

‫در ‪ ۲۷‬نوامبر ‪ ۱۹۲۴‬وحی ای بر ما نازل شد‪.‬‬
        ‫بو گندو‪ ،‬بلندگوی خانم مادر‪ ،‬دوان دوان از سرسرا عبور کرده فریاد کشید‪:‬‬

                                     ‫_ همه بپائین‪ ،‬بسالن غذاخوری بروید!‬
‫زنگ هم بطرز فوق العاده ای صدا میکرد‪ .‬فردی در حالیکه از لوله چپ دماغش‪،‬‬

                                            ‫مفصلا فین میکرد زیر لب گفت‪:‬‬
                             ‫_ مقصودشان از احضار ما در اینساعت چیست؟‬
                       ‫سوال نتیج ‌های نداشت ‌و میبایست منتظر مادم رزو شد‪.‬‬
‫با عجله از پلکان پائین رفتیم‪ .‬در سالمجن غذاخوری‪ ،‬وعده اعضاء انجمن کامل‬
‫بود‪ .‬پدرمان در صدر مجلس مشاهده میشد‪ .‬مادرمان هم در سمت چپش نشسته بود‬
‫و عالیجناب کشیش نیز با تبختر تمام در کنارش پیپ میکشید‪ .‬در پائین میز هیکل‬
‫مادموازل لیون مثل شاخ شمشاد دیده میشد که درست در نقطه مقابل او آلفونسین‬

                                      ‫ایستاده بود‪ .‬مادام رزو زوزه کشان گفت‪:‬‬
   84   85   86   87   88   89   90   91   92   93   94