Page 90 - Afie-dar-mosht
P. 90

‫‪ 88‬افعی در مشت‬

                                ‫_ ندوید! شما هردوتان قدری عجول هستید‪.‬‬
‫پدرمان متکبرانه دستش را بطرف ما دراز کرد و با صدائی مطنطن شروع با براد خطا‬

                                                  ‫به خویش نمود‪ .‬او گفت‪:‬‬
‫_ بچ ‌ههای من! ما شما را برای آن درینجا جمع کرده ایم که از چگونگی تصمیم خود‬
‫آگاهتان سازیم این تصمیم ما مربوط بکیفیت و تنظیم ساعات دروس شماست‪ .‬دوره‬
‫مقدماتی تحصیل شما تا حال پایان یافته است و ما اکنون میل داریم نظمی بکارهایتان‬

                                                                 ‫بدهیم‪.‬‬
  ‫بعد نفسی تازه کرد و اینکار بزنش فرصتی داد تا بلافاصله خطاب بما فریاد بزند‪:‬‬

                                                    ‫_ خفه شوید! ساکت!‬
                                                            ‫پدر گفت‪:‬‬

‫_ شما باید هر روز صبح ساعت پنج از خواب برخیزید‪ .‬رختخوابتان را فورا مرتب کنید‪،‬‬
‫دست و رویتان را بشوئید‪ .‬و بعد باطاق کفشکن بروید تا بتوانید در مراسم نماز که توسط‬
‫بابا تروبل برگزار میشود شرکت کنید و بنوبت نماز بگزارید‪ .‬بعد از عبادت باید باطاق‬
‫سابق خواهرم گابریل‪ ،‬که اکنون آنرا بصورت کلاس درس برایتان مرتب کرد‌هایم بروید‬
‫و بدرس و فحص مشغول بشوید زیرا این اطاق وصل باطاق پدرتان است و او با استفاده‬
‫ازین مجاورت بخوبی میتواند از شما مراقبت کند‪ .‬شما در ساعت هشت صبحانه خواهید‬

                                                               ‫خورد و‪...‬‬
             ‫درین اثنا خانم مادرم حرف او را قطع کرده خطاب بمادموازل گفت‪:‬‬
‫_ مادمو ازل؟ مخصوصا درینمورد من این اصرار را دارم که شیر و قهوه این بچ ‌هها‬
‫متروک شود و بجای آنها بیشتر سوپ بخورند‪ .‬سوپ غذای سالمتری است‪ .‬فقط شما‬

                        ‫مجازید که کمی شیر بمارسل بدهید زیرا ورم روده دارد‪...‬‬
                             ‫_ بعد از صرف صبحانه نیم ساعت استراحت‪...‬‬

                     ‫مادام رزو ناگهان حرف شوهرش را قطع کرد فریاد کشید‪:‬‬
   85   86   87   88   89   90   91   92   93   94   95