Page 192 - Afie-dar-mosht
P. 192
190افعی در مشت
رزو بار دیگر برای اثبات قدرت و سلیقه خویش از فرصت استفاده کرد .حال آنکه من
بشخصه میتوانستم ،چنین خدمتی را برای برادر بزرگم تقبل کنم بویژه که کفشهایش هم
بیرنگ و رو شده بود.
خوب! ساعت عزیمت فرا رسید ،مادرجان تو بهیچ قیمتی نخواهی توانست از خیال
خود صرفنظر کنی ولی باید بدانی که عواقب نقشه ات برایت گران تمام خواهد شد.
خوب برویم! یکی از آن لبخندهای خوبت را انتخاب کن تا برای حفظ ظاهر هم شده
خندان باشی!
بابا خیلی تمیز و تر و تازه شده است؛ آه خدایا! میشود که دختر کوچوی کنت دوپولی
ازو خوشش بیاید و نسبت باو روش بی اعتنایی آمیزی در پیش نگیرد؟ پیرمرد ما تقریبا
مثل جوان شیک و مدرنی شده است .لباس آبی رنگ و شفافی پوشیده (رنگ آبی شفاف،
یکرنگ بومی کرائونه است!) و خیلی بخودش ور میرود .من علاقه ای بسنجاق کراوات
قشنگی که او زده است ندارم زیرا این سنجاق کراوات میراث پدر بزرگ ماست و بشکل
گرازی است که بجای دو چشم دو قطعه جواهر در آن گذاشته اند .اما پوتینهایش بد
نیست زیرا بخوبی توانسته است پاهای لخت و جورابهای ساق کوتا او را بپوشاند معهذا
میگوید:
-با این چکمه های عهد ریشلیو میترسم پایم درد بگیرد!
عاقبت داخل اتومبیل سیتروئن میشود .من و فردی از مدتی قبل در گوشه های آن
لم داده ایم (و البته هیچ کداممان بوسه صلیبی شکل مادرمان را بعلامت تودیع دریافت
نکرده ایم و او با نوک ناخن بروی پیشانیمان صلیب کشیده است!) اتومبیل حرکت میکند،
سرعتش بقدری زیاد است که شوفر بی تجربه را ناچار میکند که حد ثابتی را در آن
نگاهدارد تا اختیار از چنگش خارج نشود .از شیشه عقب برای یک لحظه نیم رخ فولکوش
را که برای خداحافظی از ما ایستاده است تماشا میکنم .او سعی میکند که راست بایستد و
محکم تر از همیشه جلوه کند ولی گویا بزحمت موفق میشود .حالا بوگندو با لب و لوچه

