Page 188 - Afie-dar-mosht
P. 188
186افعی در مشت
-پسرجان من از طریق دیگری این محرومیت را تلافی خواهم کرد.
پدرم خوشحال شد ،فردی طبق معمول از لوله چپ دماغش را بالا کشید .اما من چون
از مقاصد مادرم اطلاع داشتم ساکت ماندم و فکر اینکه ممکن است ده پانزده روزی از
وجود نحس او دور باشم و لوله ای در دلم انداخته بود .اگر راجع بما صحبت میشد ،دنیا
زیر و زبر میگردید و بنابر این سکوت جایزتر بود ،فقط ذریه از همه ساکت تر و مطمئن تر
بنظر میرسید .فولکوش در دنباله بیانات خود گفت:
آ -من بفکر ن هستم که در مدت غیبت ما ،عالیجناب کشیش که تا این حد
بفرزندانمان علاقه دارد ،چه خواهد کرد .بابا جان آیا شما ،قوم و خویشی در نورماندی
ندارید؟
ذریه که کمی سر حال بود با کمال میل این پیشنهاد را پذیرفت .بنابراین بجز ماسل ما
همه ما بگرمی رفتار شده بود .فقط بخاطر داشته باشید که فولکوش موقرانه گفت:
-بلی! فردی و ژان باید همراه پدرشان به ژر بروند!
از لحن صدایش کاملا معلوم بود که ما لایق این مسافرت نمی داند .بهر حال قصد او
از این رفتار هر چه بود ،از زبانش پرید و ما برای مدت پانزده روز از دیدار هیکل نحسش
راحت شدیم.
چه چیز کوچکی! خودم خنده ام میگرد ،وقتی ساعت تفریح شد برای آنکه قبلا مزه
آزادی را چشیده باشم به بالای یک درخت چنار رفتم .و با یک نفس عمیق هوا را در سینه
فرو بردم .این درخت چنار همان درختی بود که فوق العاده دوستش میداشتم و از بالای
آن میتوانستم فضای لابل آنژری را تماشا کنم.

